الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

111

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) مقتل رشيد هجرى رحمة اللّه عليه رشيد - به ضمّ راء به صيغه تصغير - و هجرى منسوب به هجر - به دو فتحه - شهر بزرگ بحرين يا تمام آن ناحيت است او را امير المؤمنين عليه السّلام رشيد بلايا ناميد و علم بلايا و منايا وى را آموخته بود او مىگفت : فلان به مرگ چنين و چنان در مىگذرد و فلان به قتل چنين و چنان و همان مىشد كه او گفته بود . و در احوال ميثم گذشت كه از قتل حبيب بن مظاهر خبر داد . و در تعليقهء وحيد بهبهانى است : چنين در ياد دارم كه كفعمى او را از دربانان ائمهء عليهم السّلام شمرده است . ( 2 ) و از كتاب اختصاص روايت شده است كه : چون زياد پدر عبيد الله در جستجوى رشيد هجرى بود او پنهان شد روزى نزد ابو اراكه آمد و او بر در سراى خود نشسته بود با گروهى از ياران خويش پس رشيد در خانهء وى در آمد ابو اراكه سخت بترسيد و برخاست و در پى وى در خانه شد و گفت : واى بر تو مرا بكشتى و فرزندان مرا يتيم كردى و هلاك ساختى ! رشيد گفت : مگر چه شده است ؟ گفت : اينان در جستجوى تواند و آمدى در خانهء من پنهان شدى و هر كس نزد من بود تو را بديد . رشيد گفت : هيچ‌يك مرا نديدند ، او گفت : مرا هم استهزاء مىكنى و او را بگرفت و بازوهاى او ببست و در خانه محبوس داشت و در را بر او ببست و سوى ياران خويش آمد و گفت : چنان در نظرم آمد كه هم اكنون پيرمردى به خانهء من در آمد گفتند : ما كسى را نديديم . او سؤال را تكرار كرد همه گفتند : نديديم پس خاموش شد و باز ترسيد ديگران ديده باشند به مجلس زياد رفت تا تجسّس كند و بيند سخنى از رشيد در ميان هست و اگر آگاه باشند در خانهء او رفته است وى را به آنها تسليم كند پس بر زياد سلام كرد و نزد او بنشست و آهسته با هم سخن مىگفتند و در اين ميان ديد رشيد بر استرى روى به مجلس زياد مىآيد تا چشمش بر او افتاد روى در هم كشيد و خويشتن را باخت و مرگ را