محمد بن حسين رازي

468

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

نماز بود ، جواب نداد . دوم بار او را بخواند . جواب نداد . سيوم بار بخواند . جواب نداد . مادر برنجيد . دعا كرد كه او را مبتلا كند به رنجى از قبل زنى كه نه بر صلاح باشد . گويند شخصى شبان بود هر روز گله به صحرا بردى نماز شام بازآمدى ، گله در جنب صومعه جريح بداشتى ، شب آنجا بودى . زنى فرزندى آورد از حرام . بنى اسرائيل او را پرسيدند كه اين آن كيست ؟ زن گفت : آن جريح است . خلق بيامدند صومعه جريج را خراب كردند و به جريح استخفاف و خوارى كردند چون جريح را رنجانيده بودند جريح بدان كودك حرام زاده گفت : يا بابوس ، پدر تو كيست ؟ گفت : راعى بنى اسرائيل چون آن بديدند ، گفت : اگر خواهى صومعه تو از زر يا سيم بكنيم . گفت نه هم از گل چنان كه بود عمارت [ گ 37 ] كنيد ، اين عجب كاريست . چون طفل از بهر يوسف گواهى دهد و از بهر او به آواز آيد آن را معجزه خوانند و چون سخن گويد آن را كرامات خوانند . و چون از بهر جريح سخن گويد آن را كرامات خوانند . نزد عاقل هيچ فرقى نيست ميان سخن كودك يوسف و كودك جريح . اما قومى از جهل و تعصب فرق كنند ميان سخن ايشان . و در جزو چهاردهم روايت كند صحيح بخارى كه زنى بود در بنى اسرائيل و فرزند را شير مىداد سوارى برو بگذشت كه او را خالى و طلعتى بود . زن گفت : خدايا فرزند مرا مثل اين شخص كن . كودك پستان در دهن بگذاشت و رو با سوار كرد و گفت : خدايا مرا مثل اين سوار مكن . پس پستان در دهان گرفت و مىمكيد . ابو هريره گويد پندارى كه به رسول مىنگرم كه انگشت خود مىمكيد يعنى رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : كودك بعد از سخن پستان در دهان نهاد ، رسول انگشت خود در دهان نهاد و مىمكيد . گويد بعد از آن زن بر كنيزكى بگذشت . گفت : خدا ، پسر من چون اين كنيزك مكن . كودك گفت : خدايا مرا چون اين كنيزك كن . زن از پسر سؤال كرد كه از بهر چه ؟ كودك گفت : اين راكب