محمد بن حسين رازي

469

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

جباريست از جبابره ، و اين كنيزك دزدى و زنا نكرده است شك نيست كه سخن اين طفل معجزه بود ، اگر از آن كنيزك بود و اگر آن مادرش و مخالفان آن را كرامات نام كنند . و حافظ ابو موسى در كتاب تنوير از تصنيف خود روايت مىكند به اسانيد خود از خالد بن معران گفت : سنت اهل مصر آن بود كه نيل روانه شدى هر سال تا كنيزكى بخريدندى و به نيل انداختندى و اين قصه دراز است ، ابو موسى بعضى ياد كرده است . بعد از ذكر قصه گويد : عمر خطى نوشت به نيل مصر چون خط به مصر رسيد پنجاه كس از صالحان اهل مصر جمع شدند و خط عمر به نيل خواندند . چون خوانده بودند در نيل انداختند ، چنان كه عمر فرموده بود . چنان كه خط در نيل انداختند ، آوازى شنيدند كه ، سمعا و طاعة لأمير المؤمنين ، و در جاىهاى ديگر گويند سبب نامه به رود نيل آن بود كه هر سال نيل غلبه كردى و روانه شدى الا بعد از آن كه دخترى در نيل انداختندى به نوبت آن سال نوبت شخص بير رسيده بود او را دخترى بود ، و جز او هيچ دختر و فرزند نداشت . » پير از مصر برخاست ، نزد عمر آمد و حال اعلام كرد . عمر نامه نوشت به نيل مصر ، كه روانه شو و رنج خلق مدار و اگر نه بيايم و به دره ترا به زمين فرو برم . چون نامه عمر بر نيل خواندند و به نيل انداختند از آن وقت باز به بركت نامه عمر رود نيل روانه شد و محتاج نيست كه هر سال دخترى در وى اندازند و اين از جمله معجزات عمر است ! ! ابو موسى حافظ روايت كند از زيد بن يزيد كه گفت : به مدينه بودم . عمر بيرون آمد گفت يا لبيكاه ، يا لبيكاه گفتند : امير المؤمنين را چه بوده است ؟ گفت : لشكر به غزا رفته بودند امير لشكر او را فرمود كه در رود رود تا بداند آب چند است سرما بر وى كار كرد ، فرياد برداشت ، يا عمراه ، يا عمراه ، و او هلاك شد . عمر آواز او بشنود ، و بيرون آمد لبيك مىگفت جواب آن مرد مىداد [ گ 38 ] كه در رود هلاك شد چون عامل برسيد عمر احوال ازو پرسيد گفت : فلان قوم را بكشتيم