محمد بن حسين رازي
459
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
از آستين صوت چيزى شنيدم . نظر كردم انارها در آستين من بود . در خانه رفتم انارى به فاطمه دادم و يكى به حسن و يكى به حسين پس بيرون آمدم و نزد رسول صلى اللّه عليه و آله رفتم . چون مرا ديد ، گفت : يا ابا الحسن ، تو خبر دهى مرا يا من ترا ؟ گفتم : يا رسول اللّه ، تو شفاء بيمار دهى . مرا خبر داد بدانچه رفته بود گفتم : يا رسول اللّه ، گوئى تو با من بودى . با قصه چند دراز ، و در آن چند معجزه هست ، ترك كرديم . ابان روايت كند از انس ، گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله از مدينه بيرون رفت به جانب بقيع غرقد . مرا گفت : يا انس ، برو با على را بخوان ، به طلب على رفتم . مرا در راه بديد ، گفت : رسول كجا رفت ؟ گفتم : رسول به جانب بقيع . غرقد رفت و ترا مىخواند . على برفت تا به رسول رسيد . هر دو مىرفتند و من از پس ايشان مىرفتم . ابر سايه بر ايشان افكند در جانب بقيع و در حوالى مدينه هيچ ابر نبود چيزى ديدم كه مثل اترج كه رسول از آن ابر فرا گرفت خود بخورد ، و به على داد پس گفت چنين كند هر نبى با وصى خود . روايت كند شمامة بن عبد اللّه از انس ، گفت : حجاج مرا روزى گفت چه گوئى در حق ابو تراب در نفس خود ؟ گفتم : به خدا كه ترا غمناك كنم . گفتم : روزى از مدينه بيرون رفتم به طلب رسول صلى اللّه عليه و آله ، من كودك بودم چون رسول نماز بامداد كرد بر درازگوشى نشست . على مىرفت و رسول صلى اللّه عليه و آله دست در گردن وى آورده بود . گفت : يا انس ، از دنبالهء [ گ 32 ] ما بيا ، من از دنبالهء ايشان مىرفتم تا به تلى رسيدم بيرون مدينه . رسول عليه الصلاة و السلام و التحية از درازگوش فرود آمد . پس او و على بر آن تل نشستند ، و مرا گفت آنجا مىباش تا ما بياييم آنگه ايشان سخن مىگفتند و مىخنديدند و مىخورد و به على مىداد ، و من نظر مىكردم . پس ابر برفت و ايشان فرود آمدند و دست على در دست گرفت . گفتم : مادر و پدر من فداى تو باد يا رسول اللّه ، عجبى ديدم ! گفت : چه ديدى ؟ گفتم : بلى . گفت : يا انس ، صد نبى و صد وصى