محمد بن حسين رازي

458

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

گفت : هر يك خطى از پر جبرئيل مرصع به در و ياقوت . ثريد بخورديم تا سير شديم ، اثر دست‌ها و انگشتان ما در آن پديد نبود . يعنى ثريد به حال خود مانده بود . عبد الرزاق روايت كند از معمرى از زبير ، از سعيد بن المسيب ، گفت : در عهد رسول صلى اللّه عليه و آله شبى بارانى اندك آمد . چون روز شد به على گفت : برخيز تا به عقيق رويم و آب‌ها بنگريم در كوهها ايستاده . على گفت : رسول اعتماد بر دست من كرد . پس ما برفتيم چون به عقيق رسيديم آب صافى ديديم در كوههاى عقيق در كوههاى زمين ايستاده . على گفت : يا رسول اللّه ، اگر مرا دوش خبر داده بودى سفرهء ترتيب كرده بودمى از بهر تو . رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود كه يا على ، آنكه ما را به اينجا آورد ضايع بنگذارد . گفت حال اين بود كه [ گ 31 ] ايستاده بوديم ناگاه ابرى پديد آمد ، سايه بر ما افكند با رعد و برق ، تا نزديك ما شد . پس سفرهء پيش رسول انداخت انارهاى چند در آنجا كه چشمها مثل آن نديده بود ، هر انارى را سه پوست بود : يكى از لؤلؤ و يكى از در و يكى از سيم . مرا گفت : گو ، بسم اللّه و بخور ، يا على ، اين خوش‌تر است از سفرهء تو . انار را پوست بركرديم از سه گون بود دانهء او دانه‌اى به رنگ ياقوت سرخ ، و دانهء برنگ لؤلؤ سفيد و دانهء به رنگ زمرد سبز ، در آن طعم همه چيزى بود از لذات چون خورده بوديم فاطمه و حسن و حسين يادم آمد دست كردم و سه انار برگرفتم در آستين نهادم و سفره را برداشتم . ما بازگرديديم دو مرد از صحابه ديديم . يكى مرد گفت : از كجا مىآيى يا رسول اللّه ؟ گفت . از عقيق . گفت : اگر ما را خبرى داده بودى سفرهء از بهر تو ترتيب كرده مانى ، تا از آن چيزى خورديتان . گفت آنكه ما را بيرون برد ما را ضايع نگذاشت . آن ديگر گفت : يا على ، بوئى خوش مىآمد . آنجا هيچ طعام بود ؟ دست كردم تا انارى بيرون آورم و به وى دهم ، هيچ در آستين من نبود . غمناك شدم از آن جهت چون از هم جدا شديم و رسول قصد خانه كرد و من به در خانه فاطمه رسيديم .