محمد بن حسين رازي
448
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
فرود آمد صحابه شكايت كردند از تشنگى و قلت آب گفت : بارهء آب از بهر من [ گ 24 ] طلب كنيد . آب بارهء بياوردند . رسول صلى اللّه عليه و آله باره بازخورد و از باقى روى شست و آنچه ماند در چاه ريخت . آب چاه برجوشيد تا بر سر چاه آمد آنچنان كه دست فرو مىكردند و به كاسهها برمىگرفتند . امير المؤمنين على عليه السلام گويد : رسول صلى اللّه عليه و آله مرا بفرستاد در بعضى غزوات به چاهى برفتم ، هيچ آب در چاه نبود تا نزد رسول صلى اللّه آمدم ، او را خبر دادم . گفت : در آنجا گل چيزى هست ؟ گفتم : هست . گفت : بيار باره [ اى ] گفت : بياوردم ، چيزى بر آن خواند ، گفت : برفتم در چاه انداختم . آب ظاهر شد چنان كه بر كنارهء چاه آمد و روانه شد ، رسول صلى اللّه عليه و آله خبر دادم گفت : عجب نمىدارى يا على ، خداى تعالى به قدرت خود آب برآورد . ابو هداية ابراهيم بن هديه روايت كند از انس بن مالك ، گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله در بعضى غزواتها بود . تشنگى بر خلق غلبه كرد . كنيزكى سياه مىآمد و مشكى آب با وى ، صحابه گفتند : اينك مشكى آب . گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله زمام اشتر بگرفت و كنيزك با وى مىگويد كه اى بندهء خدا چه مىخواهى از من ؟ رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : مترس ، باكى نيست : پس فرمود كه ظرفها ببارايند . جمله پر كردند ، در مشك هيچ نماند . آنگاه گفت : چيزى به كنيزك دهيد . نان و خرمائى چند به دو دادند . پس به كنيزك گفت : نزد من آى دست بر روى او فرو ماليد سفيد شد چنان كه هيچ از سياهى نماند و گفت ، بسم اللّه ، مشك پر شد ، چنان كه هيچ ازو نقصان نشده بود . كنيزك نزد قوم خود رفت . خواجه گفت : اشتر اشتر من است و راويه از آن من است و الا كنيزك ، نه آن من است كنيزك گفت : من كنيزك توام . گفت : روى تو اسفيد است . گفت : مردى را ديدم ، نام ، محمد رسول اللّه ؛ و قصه باسرها « 1 » با خواجه فرو گفت . خواجه
--> ( 1 ) يعنى به تمامى .