محمد بن حسين رازي
437
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
اگر مرا شاد كند و اگر اندوهگين . زهرى گفت : خبر داد مرا على بن الحسين زين العابدين كه آن مهدى باشد از اولاد فاطمه عليهم السلام . عبد الملك بن مروان گفت : دروغ [ گ 17 ] مىگويى تو على بن الحسين ، لا يزال شما دروغ گوييد آن مهدى زمان باشد . زهرى گفت : من از زين العابدين روايت كردم ، ازو پرس ، بر من هيچ ملامت نيست اگر دروغ گفت و اگر راست و بال اين دروغ بر وى است . گفت : به شما رسد بعضى از آنچه وعده مىدهد . سگ ملعون گفت : حاجتم به بنى تراب نيست سؤال كردن پنهان دار ، آنچه رفت از اين حال اى زهرى ، كه اين هيچ كس از تو نشنود . زهرى گفت : چنين كنم . بدان كه اگر هيچ دليل ديگر نبودى بر آنكه عدد ائمه دوازده است الا اين شعر ، كفايت بودى . اگر گويند ممكن باشد كه اين شعر نه در زمان سليمان بن داود عليه السلام بر آنجايگه نوشتهاند بلكه از شيعه كسى رفته و اين شعر بر آن سور نقش كرده باشد گويم : آن جهل و عداوت است و موضعى كه ذو القرنين سالى ساز رواحل و زاد دهد و بدانجا نتوانست رفت چگونه كسى از شيعه براى اين كار برود و اين شعر را نقش كرد ، و نه نيز او غيب مىدانست يا شنيده بود كى موسى بن نصر بدانجا رفته بود كه بدان سور نقش كرد تا او بخواند . اگر گويند شعر تازى است و زبان سليمان نه تازى بود . گوئيم : اين مسلم نيست شما را از كجا معلوم شد كه موسى عليه السلام نه تازى زبان بود ؛ اگر نيز مسلم داريم ، چرا نشايد كه سليمان عليه السلام با لغت خود تازى نيز مىدانست و العجب كه ما عوام الناس را مىبينيم كه نه از عرباند و نه خوانده به ميان عرب مىروند ، و گفت ايشان ضبط مىكنند و عن قريب تازى مىگويند . اگر رسول خدا سليمان بن داود عليهما السلام با لغت خود تازى نيز داند چه عجب بود ، و چون سليمان منطق الطير داند چرا نشايد كه تازى داند . در حكايت اين شهر و بعضى از عجايب آن شهر :