محمد بن حسين رازي

436

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

و چون اسكندر وى را بكشت ، گفت : جمله اقاليم بريدم و روى زمين ديدم ، و خلقان مطيع من شدند ، و هيچ زمين نيست كه من بدانجا نرسيده الا زمين اندلس : و داراى بن داراى آنجا رسيده . پس اسكندر يك سال تمام ترتيب آن داد . و رواحل و آنچه به كار بايد ساخت ، و پنداشت كه كار تمام ساخته است و پيكان فرستاده بود ، و استكشاف آن راه كرد ، جمله بازآمدند و اسكندر را خبر دادند كه موانع چند هست در آن راه ، و او بدان نتواند رسيد . پس عبد الملك بن مروان نامه نوشت به موسى بن نصر كه بايد كه كارسازى كنى و يكى را قائم مقام خود بدارى ، و خود به طلب آن شهر روى . موسى بن نصر آنچنان كه عبد الملك بن مروان گفته بود كار آن بساخت و شخصى به نيابت خود بداشت و خود بدانجا رفت و آن را بديد . چون بازآمد حال با عبد الملك بن مروان نمود . در آخر نامه گفته بود ، چون روزى چند رفته بوديم و مشقت كشيده توشه به آخر رسيد ، نزديك به حيره رسيديم كه آنجا درختان بسيار بود و من گرد آن سور مىگشتم ، به جائى رسيدم از سور كتابتى به عربيت ديدم بر آنجا نوشته ، آن را بخواندم ، بفرمودم تا بنوشتند چنان كه بر سور آن شهر نوشته بود . اين است كه به خدمت فرستادم جز اين يك بيت ننوشتم كه صاحب كتاب اين خواست : شعر ليعلم المرء ذو العز المنيع * و من يرجو الخلود و ماحى بمخلود « 1 » چون عبد الملك نامه برخواند و طالب بن مدر كه نام آورده بود او را خبر داد از آن عجايب كه ديده بود و محمد بن شهاب الزهرى حاضر بود . عبد الملك گفت : اعجوبه شنيدى ! زهرى گفت : ظن مىبرم كه جن موكل‌اند بر آن خزائن و خيال افكند آن را كه سور رود ! عبد الملك گفت : چيزى شنيدى كه آنكه بنام وى ندا آيد از آسمان كه باشد ؟ زهرى گفت : از اين در گذر ، گفت : چگونه ازين درگذرم و آن بزرگتر مطلوب من است . هرچه از آن سخت‌تر پيش تو است بگو ،

--> ( 1 ) كذا .