محمد بن حسين رازي

36

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

تا مرا در خانه‌اى برد كه آمنه در آنجا بود . مادر رسول صلى اللّه عليه و آله . گفت : زنى بود همچو بدر ، گويى كوكب درى از پيشانى او مىدرخشيد . گفت : اهلا و سهلا اى حليمه ، پس دست من بگرفت و در خانه‌اى برد كه محمد ( ص ) در آنجا بود ، او را ديدم در جامهء صوف اسفيد پيچيده و زير آن حرير سبز بوى مشك اذفر به او مىآمد و به خواب بود . چون من به دو نگه كردم از حسن و جمال او مرا شفقت آمد كه او را از خواب بيدار بكنم ، آهسته نزديك وى شدم و دست بر سينهء وى نهادم چشم باز كرد و بخنديد و به من مىنگريست . از چشمهاى وى نور بيرون مىآمد تا به آسمان رسيد ، و من نگريستم . پس روى او بپوشانيدم به رداء خود تا آمنه آن نبيند ، و بوسه بر پيشانى وى دادم ، آنگه برگرفتمش و پستان راست در دهن وى نهادم بخورد . پس پستان چپ در دهانش نهادم نخورد . ابن عباس گفت : از بهر آن نگرفت كه خداى تعالى الهام او داده بود به عدل ، دانست كه او را شريكى هست در رضاع ، چپ از بهر وى بگذاشت . حليمه گفت : پستان راست از آن محمد بود ، و چپ از آن پسرم . و هرگز پسرم شير نخوردى تا آنگه كه محمد شير بخوردى . گفت : چون محمد را پيش شوهرم بردم سجدهء خداى كرد . گفت : بشارت باد ترا اى حليمه كه كس از ما غنىتر به خانه نخواهد رفت . گفت آمنه مرا وصيت كرد [ 575 پ ] كه او را از بطحاء مكه بيرون نبرى هرگز ، تا خبر من ندهى ، و من ترا وصيت كنم . سه شب محمد پيش من بخفت . چون شب سيوم بود بيدار شدم تا قضاء حاجت كنم ، مردى ديدم جامهء سبز پوشيده ، نور از روى وى مىدرخشيد ، بر بالين وى نشسته بود . بوسه ميان هر دو ابروى وى مىداد . شوهر را آهسته بيدار كردم ، گفتم : اين عجيب نگر ، گفت : خاموش باش و پوشيده دار . از آن شب كه اين مولود به وجود آمد ، جملهء احبار عالم ايستاده‌اند ، نه عيش روزشان هست و نه خواب شب . هيچ كس بازنگرديد