محمد بن حسين رازي
37
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
توانگرتر از ما . گفت : چون روز سيوم مردم وداع يكديگر مىكردند من وداع آمنه كردم و بر درازگوش نشستم و محمد را پيش خود گرفتم ، درازگوش ديدم ديدم سه سجده بكرد برابر كعبه و هر بار كه سر از سجده برداشتى اشارت به آسمان كردى ، پس در روش آمد و بر جملهء چهارپايان سبق برد . همه عجيب بماندند و از پس من آواز مىدادند اين نه آن درازگوش است كه نميتوانست رفتن . مىگفتم : بلى اين آنست . عجب مىداشتند و مىگفتند : اين حالى بوالعجبست . حليمه گفت : شنيدم كه درازگوش مىگفت : بلى مرا حالى عجب و شانى عظيم است . خدا مرا زنده گردانيد بعد از مرگ ، و فربه گردانيد بعد از لاغرى . اى زنان بنى سعد شما غافليد ، نميدانيد كه چه كس است كه بر پشت من است ، خاتم انبياء و سيد رسل ، او بهترين خلق اولين و آخرين است و دوست رب العالمين . گفت : ميرفتم و من پيش همه بودم . به هيچ منزل فرو نيامد مانى الا كه منزل سبز شدى تا چهارپايان سير شدندى . چون محمد پيش من بود ، خداى تعالى گوسپندان مرا بسيار گردانيده . بامداد مىرفتند و شبانگاه مىآمدند و شيرشان بسيار بودى . گفت : قوم بنى سعد شبانان را جمع كردند ، گفتند : چگونه است كه گوسپندان حليمه فربهاند و بسيار شيراند ، بامداد مىروند و شبانگاه مىآيند ، گوسپندان ما را در چراگاه حليمه بچرانيد . شبانان گوسپندان بنى سعد جمله به مرعى حليمه بردند . آنجا مىچرانيدند . جمله فربه و بسيار شير شدند . گفت : تا محمد در خانهء ما بود در خير و بركت و نعمت بوديم ، و هيچ كس را نظر بر وى نيفتاد الا كه او را دوست بداشتى ، و من از خرمى تمالك نفس نميتوانستم كرد ، و خداى تعالى ما را خير بسيار بداد به بركت محمد صلى اللّه عليه و آله تا قومى از بنى سعد از ما خير زندگانى ميكردند . چون وقت آن بود كه سخن گويد شنيدم كه مىگفت : اللّه اكبر ، اللّه اكبر ، الحمد للّه رب العالمين .