محمد بن حسين رازي

25

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

سوگند خورده بودند كه بازنگردند تا عبد اللّه را نكشند . هفتاد شمشير زهرآلود با خود آورده [ 572 / ] بودند تا عبد المطلب را نيز با وى بكشند به شب راه كردندى و به روز در كوه و وادىها پنهان شدندى تا نزديك مكه رسيدند . روزى عبد اللّه تنها به صيد رفته بود . احبار او را به خلوت دريافتند ، گرد وى درآمدند تا وى را بكشند . چون « وهب بن عبد مناف زهرى » آن بديد و او پدر آمنه است ، مادر رسول ع ، حميت و عصبيت عرب در وى بجنبيد . گفت : هفتاد مرد گرد يك مرد درآيند از اهل مكه و خواهند كه او را بكشند و او را يارى نباشد ، من نصرت وى دهم . خبر قومى كرد كه در جوار وى بودند تا نصرت عبد اللّه دهند . ناگه نظر كرد به هوا ، مردمى چند را ديد كه به مردان دنيا نمىماندند ، از آسمان فرو آمدند و حمله بردند بر آن احبار ، ايشان را بكشتند و هزيمت كردند . چون وهب آن ديد به شتاب با خانه رفت و زن را از آن حال آگاه كرد . گفت : پيش عبد المطلب رو و دختر را برو عرضه كن تا به عبد اللّه دهد پيش از آنكه كسى بر ما سبق برد و آن حسرت كبرى و مصيبت عظمى باشد . « بره » مادر آمنه پيش عبد المطلب آمد . دختر را برو عرضه كرد . عبد المطلب گفت : كسى را بر من عرضه كردى كه پسر مرا نشايد كه جز ازو زن باشد . او را به عبد اللّه داد . زنان قريش چون بشنودند جمله رنجور شدند و دويست زن بمردند از قريش و غير قريش از غم آنكه ايشان را نخواست . چون آمنه به خانهء عبد اللّه آمد او را نورى و بهائى و جمالى ظاهر شد . و او را سيدهء قوم خواندند . چند سال عبد اللّه چنان بود و نور رسول ميان ابروى وى بود ، تا آن وقت كه خداى تعالى فرمان داد در ماه ذى الحجّه روز عرفه در شب آدينه رضوان را بفرمود تا جمله درهاى بهشت بگشود و منادى دادند در آسمان‌ها و بشارت به جملهء بقاع زمين بردند كه نور مكنون محمد صلى اللّه و عليه و آله امشب قرار گيرد در رحم آمنه تا خلق او در آنجا تمام شود و بيرون آيد خلقى بىعيب ، بهترين امت ، خنك باد آن امت !