محمد بن حسين رازي

26

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

چون روز شد جملهء بتان نگونسار افتاده بودند و تخت ابليس منكوس شده بود . چهل شبانروز ملكى دنبال وى بود او را در درياها فرو مىبرد ، بعد از چهل روز بگريخت سياه شد ، به كوه بو قبيس آمد يك بانگ عظيم كرد و بناليد ، جملهء شياطين پيش وى جمع شدند . پس او را گفتند : اى سيد ترا چه رسيد ؟ ابليس گفت : هلاك شديم درين نوبت كه هرگز مثل اين هلاكت نبود . گفتند : حال و قصه چيست ؟ ابليس گفت : « محمد بن عبد اللّه » به وجود آمد ، او را به سيفى قاطع بفرستند ، بعد ازين زندگانى نماند ، تغير اديان كند و ابطال عبادت اصنام و لات و عزى باطل كند ، هيچ نيابيم الا كه آنجا همه ذكر وحدانيت شنويم ، و اين آن امت‌اند گه ابليس را از بهر ايشان شيطان رجيم كردند ، اظهار وحدانيت كنند و شرك نيارند . و ازين نبى و امت او چيزها ظاهر شود كه كورى چشم ابليس و جراحت دلش باشد ، ملجأ و پناه‌گاه ما كجا باشد . بعد ازين عفاريت گفتند : دل خوش دار كه خداى تعالى ذريت آدم را بر هفت طبقه آفريده است ، هر طبقه را جزء مقسوم است . شش طبقه گذشتند ايشان ازين قوىتر و مال و اولاد بيشتر بودند . از ايشان مراد خود استيفاء كرديم از طبقهء سابع هم مراد حاصل كنيم . ابليس گفت : چگونه توانيد با خصال‌هاى جميل كه در ايشان باشد از امر به معروف و نهى منكر و غير آن ؟ عفاريت گفتند : از علم عالم به علم وى آييم و از جهل جاهل [ 572 ب ] به جهل و از صاحب دنيا از قبل دنيا و از زاهد از قبل زهد و از صاحب ريا از ريا ، راههاء دين بر ايشان تباه كنيم . ابليس گفت ، ايشان پناه بخداى برند . عفاريت گفتند : در ميان ايشان هواهاى تباه‌كننده باشد و بخل و ظلم بدان هلاك شوند . ابليس بخنديد و گفت : اين ساعت چشم من روشن گرديد و دل من خوش شد .