محمد بن حسين رازي

22

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

خانه باشد يعنى ابراهيم عليه السلام ، و ملك او بيشتر از ملك تو باشد و آن ملوك دنيا . دستورى ده ما را تا دست و پايش بوسه دهيم . ملك آن قوم را دستورى داد . جملهء سحره و عرافان برخاستند و دست و پاى عبد المطلب بوسه دادند و ابرهه برخاست و تواضع كرد و سر عبد المطلب را بوسه داد و نعمتى بسيار به عبد المطلب داد و جملهء مواشى قريش رد كرد و بازگرديد از هدم خانه ، و عبد المطلب با قريش باز خانه آمدند . چون عبد المطلب با مكه آمد « هاله » دختر حارث زن كرد ابو لهب به وجود آمد . نامش عبد العزى كرد كافر و بىدين بود و هاله بمرد . سعدى دختر « عباب » زن كرد عباس به وجود آمد و « صفيه » و پس « حميده » زن كرد « حمزه سيد الشهدا » به وجود آمد و « حجل بن عبد المطلب » و « عاتكه » پس روزى از ايام در حجر خفته بود از خواب بيدار شد ترسان و لرزان . عباس گويد از پى وى برفتم و من آن وقت عاقل بودم و او ردا مىكشيد و مىرفت تا نزد كاهن قريش . گفت : يا « ابا الحارث چه بوده است ترا از كه مىترسى ؟ كسى ترا طلب مىكند . گفت : نه . اما خوابى ديده‌ام در حجر . گفت : چه ديدى ؟ گفت : چنان ديدم كه سلسله‌اى اسفيد از پشت من بيرون آمد و او را چهار طرف بود طرفى به مشرق و طرفى به مغرب و طرفى با عنان آسمان رسيد و طرفى به تحت الثرى . و من بدان مىنگرستم . در حال درختى سبز شد كه مثل آن كس نديده است . آنگه دو شيخ ديدم نورانى پيش من بايستادند . يكى را از ايشان گفتم تو كيستى ؟ گفت : مرا نمىشناسى ؛ گفتم : نه . گفت : من نوح‌ام نبى رب العالمين . ديگر را گفتم : تو كيستى ؟ گفت : ابراهيم خليل رب العالمين . آنگه بيدار شدم ، كهنه گفتند اگر خواب ترا راست است ، از پشت تو يكى بيرون آيد كه اهل زمين و آسمان به دو ايمان آرند و بيان‌كننده باشد . [ 571 ب ] عبد المطلب بازگرديد ، چند مدت در انديشه آن بود كه زن از كدام قوم خواهد . تا او را در خواب گفتند « فاطمه » دختر عمرو زن كن . او را زن كرد و صد ناقه به مهر به وى