محمد بن حسين رازي

21

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

چون نزد لشكر رسيد رسول از پيش برفت در پيش ابرهه رفت ، گفت : اى ملك سيد قريش آمد . ابرهه گفت : چون دانستى ؟ گفت : من نديدم در آدميان به جمال وى ، و صفايش به صفاء در مكنون مانده بر هيچ چيز گذر نكند الا آن چيز سجده وى كند . گفت : ابرهه بهترين زينت ملوك بر خود راست كرد پس عبد المطلب را بار داد . عبد المطلب در اندرون رفت ، ابرهه بر تخت نشسته بود ، در قبه‌اى از ديباج . سلام كرد . ابرهه جواب داد . برخاست و بهر دو دست دست [ 571 ر ] عبد المطلب بگرفت و او را بر تخت نشاند و نظر در روى وى مىكرد ، آنگه گفت : اى عبد المطلب ، در پدران تو كسى را اين نور بود و اين جمال ؟ عبد المطلب گفت : جملهء پدران مرا اين نور بود . ابرهه گفت : پس شما فخر داريد بر جملهء ملوك و شرف عالى و سزاوارى تو بدان كه سيد قوم باشى . پس ابرهه نظر با پيل‌دار كرد و او را پيلى عظيم بود اسفيد . هر دو نيش او مرصع كرده به جواهرها و با ملوك زمين مباهات كردى بدان پيل ، و آن پيل ابرهه را سجده نكردى چنان كه پيلان ديگر كردندى . پيل‌دار را گفت : او را بيار آن پيل را حاضر كرد با زينتى عظيم . چون پيل را نظر بر روى عبد المطلب افتاد زانوها بر زمين نهاد مانند اشتر و سجده كرد عبد المطلب را و آواز داد به زبان آدميان . سلام خداى بر آن نور باد كه در پشت تست اى عبد المطلب ، عزتى و شرفى تو راست كه هرگز خوار نشوى و هميشه غالب باشى . ابرهه چون آن حال بديد رعبى و لرزه‌اى به روى افتاد . پنداشت كه آن سحر است . در حال كس فرستاد و هر ساحرى كه در لشكر وى بود حاضر كرد ، گفت : مرا خبر دهيد از حال اين پيل كه هرگز سجدهء من نكرد و سجدهء عبد المطلب كرد ، سحره گفتند : اى ملك ، پيل نه سجدهء عبد المطلب كرد ، سجدهء آن نور كرد كه در پشت عبد المطلب است و بيرون خواهد آمدن ، او را محمد خوانند ، مالك همهء عالم شود و ملوك همه زمين خوار و حقير . دين او همچون دين خداوند اين