محمد بن حسين رازي
73
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
باب هفتم در ذكر خبر سطيح از حال رسول صلى اللّه عليه و آله و ذكر او . روايت كردهاند از مخزوم بن هانى المخزومى و او را عمر صد و پنجاه سال بود كه او گفت : در آن شب كه رسول صلى اللّه عليه و آله به وجود آمد آوازى از ايوان كسرى بيامد مانند آنكه ابر بانك كند و شرفهاش چهارده عدد بيفتاد و درياى ساوه به زمين فرو شد و آتش پارس بمرد و هزار سال بود كه نمرده بود و اشتران صعب و اسبان تازى مىكشيدند تا دجله بازبريدند و در ولايتها پراكنده شدند . چون روز شد كسرى بترسيد از آن خواب ، زمانى صبر كرد پس انديشه كرد كه با وزيران بگويد . بر تخت نشست و وزراء حاضر كرد ، خواب با ايشان بگفت . ايشان در آن سخن بودند كه نامه آمد كه آتش پارس بمرد . غم كسرى زياده شد . موبدان را گفت : من نيز خوابى ديدهام و قصه بازگفت : كسرى گفت تعبير اين خواب چه باشد ؟ گفت . حادثه در عرب پديد آمده است ، در حال نامه به نعمان بن منذر نوشت بايد كه يكى از افاضل علماء معبران بفرستد تا حالى ازو بپرسم . عبد المسيح بن عمرو بن حيان غسانى را بفرستاد . چون پيش كسرى آمد ، گفت نزد تو هست آنچه من مىطلبم ؟ گفت ملك بفرمايد ، اگر من دانم گويم و اگر نه ملك را نشانى دهم بدان كس كه آن داند . كسرى خواب بگفت . عبد المسيح گفت : علم اين نزد خال من باشد سطيح ، كه او در شام نشيند .