محمد بن حسين رازي

66

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

ببينند ، قصد او كنند ، و يهود نيز با او بد باشد . ابو طالب گفت از بهر چه ؟ گفت از بهر آنكه اين كودك نبى خواهد بود و جبرئيل به دو آيد چنان كه به موسى و عيسى مىآمد . ابو طالب گفت : يقين ميدانم كه خداى تعالى او را نگاه دارد . پس بحيرا او را وداع كرده و برفت . ابو طالب گفت چون نزديك شام رسيديم كوشكها و ايوان‌هاى شام ديدم كه در جنبش آمدند نور از آن « 1 » تابان شد مثل نور آفتاب . چون در شهر شديم نتوانستيم در بازار گذشتن از كثرت خلق كه جمع شده بودند و به محمد صلى اللّه عليه و آله مىنگريستند و خبر به جملهء شامات برسيد . هر راهب و حبر كه در شامات بودند جمع شدند . يكى از كبار احبار نام وى « قسطورا » بود بيامد و برابر وى بنشست و نظر به دو مىكرد و سخن نمىگفت سه روز برين طريق . چون شب سيوم بود صبر نتوانست كرد ، برخاست ، از پس او مىگرديد ، گوييا چيزى مىطلبيد . گفتم مگر چيزى مىخواهى ؟ گفت : بلى ، من از او چيزى مىطلبم . نامش چيست ؟ گفتم : « محمد بن عبد اللّه » لونش بگرديد . [ گ 583 پ ] پس گفت : اگر توانى بفرماى تا جامه از پشت او بردارد تا به دو نگرم . رسول خدا جامه از پشت برداشت . چون مهر بديد در افتاد و جست ، بوسه بر آن مىداد و مىگريست . پس مرا گفت : اى شخص به زودى اين كودك را با موضع خود رسان ، اگر ترا معلوم بودى كه چند عدو او درين موضع هستند او را بدين جاى نياوردى . بعد از آن هر روز مىآمد و طعامى از بهر وى مىآورد . چون از شام بيرون خواستيم آمد پيرهنى آورد و گفت : اگر كرم كند و اين پيرهن درپوشد و مرا ياد مىدارد . رسول قبول نكرد ، من بستدم تا راهب نرنجد . گفتم : من درپوشم . و تعجيل كردم تا او را به مكه رسانيدم . به خدا كه اهل مكه از زن و مرد و پير و جوان جمله ، آن روز استقبال « محمد صلى اللّه عليه و آله » كردند ، الا ابو جهل لعنه اللّه كه سست « 2 » افتاده بود . و به روايتى ديگر آمده است كه بحيرا چون

--> ( 1 ) - گلپايگانى : نور از روى محمد ( 2 ) - گ : مست