محمد بن حسين رازي

63

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

و زمام شتر او را بگرفت و فرمود مرا به كه مىگذارى به خدا كه من هم با تو مىآيم « 1 » ابو طالب گفت و اللّه كه من هم ترا با خود مىبرم و تو از من جدا نشوى و من از تو . پس رسول را با خود ببرد و ابو طالب جاى رسول را چنان ساخته بود كه او را رنجى نرسد و گفت آن شتر كه رسول بر آن نشسته بود پيش از ناقه من مىرفت و شتران هيچ يك بر ناقه من سبق نتوانستند برد . و تابستان بود و هوا در جانب حرارت بود . چون آفتاب گرم شد ابرى سفيد بيامد مانند برف و سايه بر وى افكند و بر وى سلام كردى و بر سر وى ايستادى و ازو جدا نشدى و همه وقت انواع ميوه‌ها بر ما ببارانيدى و ما مىخورديم و آب كم بود و گرماى سخت و تشنگى عظيم در ما اثر كرد و تشنگى كه نتوان گفت و مشگى آب به دو دينار از زر سرخ نمىدادند و ما به هر منزل كه فرود مىآمديم و حوض‌ها پر از آب شدى و زمين سبز گشتى و اهل قافله در فراخى و عيش و خوشدلى بودند و چون شتران ايشان بيامدى رسول دست بر ايشان ماليدى روانه شدندى و خوش رفتندى تا نزديك بصرى بحيرا رسيدند . ديرى ديدند ، راهبى به شتاب از جانب دير روان شده و به جانب ايشان مىآمد . چون بديشان رسيد بايستاد و تا ديرى با مردم سخن نگفت و نمىدانست كه چه قوم‌اند و او از رسول جدا نمىشد و چون نظر به رسول كرد او را بشناخت و گفت اگر كسى خواهد بود تويى . و ما مىرفتيم تا در زير درختى فرود آمديم كه به دير راهب نزديك بود و به آن درخت برگ و بار نبود و خشك بود و چون رسول ( ص ) در زير آن درخت فرود آمد آن درخت به جنبش آمد و شاخ و برگ او بسيار شد و سه نوع ميوه برآورد از اعجاز رسول ( ص ) دو نوع تابستانى و يك نوع زمستانى . چون راهب آن بديد برفت و طعامى از بهر رسول ( ص ) آن قدر كفايت باشد بساخت و بازآمد و گفت : ولى اين كودك كيست ؟ گفتم من . گفت تو چه كسى كه او را وليى ؟ گفتم : عم او . گفت : او را اعمام بسيار است . تو كدام عمى ؟ گفتم : برادر پدرش ،

--> ( 1 ) - برگ 8 نسخهء گلپايگانى