محمد بن حسين رازي
64
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
هم از پدر و هم از مادر . گفت : گواهى مىدهم كه اوست ، اگر نه ، من بحيرا نباشم . پس مرا گفت دستورى ده تا من اين طعام را پيش وى برم تا بخورد . گفتم پيش وى بر . پيغمبر ( ص ) نظر با من كرد . گفتم اين مرد خواست تا ترا گرامى كند ، بخور . رسول ( ص ) فرمود : اين بحيرا از بهر من تنها آورده ؟ گفتند : بلى ، خاصه از آن تست . رسول ( ص ) فرمود من بىقوم نخورم . گفت : نزد من بيش از اين نبود . گفت دستورى ده تا ايشان نيز با من بخورند . گفت دادم . پس رسول ( س ) بسم اللّه الرحمن الرحيم گفت و بخورد و ما نيز بخورديم و عدد ما يك صد و هفتاد تن بود و جمله سير شدند و بحيرا نزد رسول ( ص ) ايستاده بود و متعجب بود از كثرت خلق و قلت طعام . و هر ساعت بوسه بر دست و پاى رسول زدى و مىگفت : اوست به خدا و هيچ كس ديگر نيست و قوم نمىدانستند كه چه مىگويد ، تا يكى از قوم گفتند : اى بحيرا ، مگر تو را جايى هست كه ما هر چند از آنجا مىگذشتيم تو اين نمىكردى . گفت : بلى ، به خدا كه مرا جايى هست كه من آنجا چيزى مىبينم كه شما نمىبينيد و اگر مىدانستيد آنچه من مىدانم كه در زير آن درخت شخصى هست كه اگر شما مىدانستيد او را چنان كه من مىدانم او را بر دوش گرفته به وطن مىرسانيديد ؛ به خدا كه من احترام شما نكردم الا از بهر او كه چون او مىآمد نور در پىاش بود و از آسمان تا زمين مىدرخشيد و مردانى چند ديدم كه مروحهء ياقوتى در دست داشتند و باد او مىزدند ، و انواع فواكه برو مىريختند ؛ و ديگر ، اين ابر ازو جدا نمىشد ؛ و ديگر ، اين دير من باز پذيرفته اوست ، و اين درخت كه هميشه خشك بود الحال در جنبش آمد و شاخ و برگ و سه نوع ميوه آورد ؛ و ديگر ، اين حوضها كه از آن وقت كه بنى اسرائيل حواريون را بكشتند تا الحال خشك شده بود ، و الحال پرآب است . و بدانيد كه اين ( ها ) از بركت قدوم نبى است كه از تهامه بدر آيد و هجرتش به مدينه باشد و نام او نزد قومش « محمد » باشد و در آسمان احمد بود و از عترت اسماعيل بن ابراهيم باشد : و اللّه كه اين اوست ! .