محمد بن حسين رازي

62

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

و ايشان را خود مكر به دوستى باشد و اين راز كه گفتم ازين قوم و جملهء خلايق پنهان‌دار كه من از حسد و خديعت ايشان ايمن نيستم و ايشان خود و اولاد بر آن باشند و اولاد ايشان چنان كنند و من مىدانم كه موت من پيش از بعثت او باشد و اگر من ايام او را دريافتمى با سواره و پياده و مال بىقياس به زمين يثرب رفتمى و پاس وى كردمى كه در كتاب مكنون ناطق است كه دار الملك يثرب بود و موضع قبرش و اهل نصرت او استحكام امرش آنجا باشد و اگر نه آن بودى كه از آفات و عاهات زمانه ترسيدمى در كودكى كار او را محكم كردمى و پاى در گردن عرب نهادمى و ليكن ، لكل اجل كتاب و لكل زمان مقال . پس هر يك از ايشان ده بنده ، ده كنيزك و چند برده و صد شتر و پنج رطل زر و ده رطل سيم و يك شكنبه پر از عنبر بداد و عبد المطلب را از هر جنس دو مثل ايشان بداد و گفت چون سال بسر آيد پيش ما بيا ، اما پيش از آنكه سال بسر آيد ابن ذى يزن وفات كرد و عبد المطلب همه وقت مىگفت : اى قريش حسد نبريد بر آنكه ملك عطاى مرا دو مثل عطاى شما داد كه مال من نيست مىشود اما حسد ببريد بر چيزى كه فخر و شرف مرا و اعقاب مرا باقى ماند تا قيامت گفتند كه باشد اينكه تو گفتى ؟ گفت آنچه من گفتم پيشى ، بعد از روزگارى باشد . وامعة بن عبد الشمس در رفتن ايشان اين شعر بگفت « 1 » : باب پنجم در ذكر بحيراء راهب و احوال و صفات رسول ( صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كند عطاى ازدى از يونس بن بكر از ابو اسحاق كه قومى از قريش به شام مىرفتند و ابو طالب نيز عزم شام داشت چون بيرون رفت پيغمبر بيامد

--> ( 1 ) - مقروء نبود نقل نكرديم .