لسان الملك سپهر
2112
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
خود مگردان ، همانا خداى رحم نكند ، و رعايت نفرمايد آن كس كه به نام او در كذب سوگند ياد كند . يا علىّ اذا هالكة فقل : اللّهمّ بحقّ محمّد و آل محمّد قال علىّ : قلت يا رسول اللّه : تلقّى آدم من ربّه كلمات ، ما هذه الكلمات ؟ قال : يا علىّ ان اللّه اهبط آدم بالهند ، و اهبط حوّاء بجدّة و الحيّة باصبهان و ابليس بسمنان و لم يكن فى الجنّة شىء احسن من الحيّة و الطّاوس ، و كان للحيّة قوايم كقوائم البعير ، فدخل ابليس جوفها فغرّ آدم و خدعه فغضب اللّه على الحيّة و القى عنها قوائمها و قال : جعلت رزقك التّراب و جعلتك تمشين على بطنك لا رحم اللّه من رحمك . و غضب على الطّاوس لانّه كان دلّ ابليس على الشّجرة فمسخ منه صوته و رجليه فمكث آدم بالهند مائة سنة لا يرفع رأسه الى السّماء واضعا يده على رأسه ، يبكى على خطيئته ، فبعث اللّه جبرئيل فقال : يا آدم الرّبّ عزّ و جلّ يقرئك السّلام و يقول : يا آدم الم اخلقك بيدىّ ؟ الم انفخ فيك من روحى ؟ أ لم اسجد لك ملائكتى ؟ أ لم ازوّجك حوّاء امتى ؟ أ لم اسكنك جنّتى فما هذا البكاء ؟ يا آدم تكلّم بهذه الكلمات فانّ اللّه قابل توبتك قال : سبحانك لا إله الّا انت ، عملت سوء و ظلمت نفسى فتب علىّ انّك انت التوّاب الرّحيم . فرمود : يا على چون مهلكه روى كند ، خداوند را به حق محمّد و آل او سوگند مىده تا بگرداند . على عرض كرد : يا رسول اللّه كلماتى كه خداوند آدم را براى قبول توبت او القا كرد كدام است ؟ فرمود : خداوند آدم را به هند و حوا را به جدّه و مار را به اصفهان و شيطان را به سمنان فرو افكند ، و در بهشت چيزى از مار و طاوس نيكوتر نبود و مار را دست و پاها بود مانند شتر ، پس شيطان در او جاى كرد و آدم را بفريفت ، لاجرم خداوند مار را غضب كرد و قوائم او را بينداخت تا بر شكم بپويد ، و رزق او را از خاك مقرّر داشت . و رحم نكند خداوند آن كس را كه بر مار رحم كند . آنگاه بر طاوس خشم گرفت چه او شيطان را به شجرهء منهيه دلالت كرد ، پس بانگ او را و پاى او را زشت و مكروه ساخت ، پس آدم صد ( 100 ) سال در هند ببود و سر بالا نتوانست داشت و پيوسته دست بر سر مىداشت و بر گناه خويش مىگريست ، پس جبرئيل از نزد خدا به سوى او شد و گفت : اى آدم خداوند تو را سلام مىرساند و مىفرمايد : آيا تو را با دستهاى خود خلق نكردم ؟ و از روح خود در تو ندميدم ؟ و ملائك را به سجدهء تو مأمور نساختم ؟ و كنيزك خود حوّا را به زنى با تو ندادم ؟ و در