لسان الملك سپهر
2087
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
خداى از ميان آن بت بانگى برخاست و شعرى بخواند كه : اى آل هند بن حزام دين حق ظاهر شد و حمام هلاك گشت ؛ و اسلام دفع شرك داد ، بعد از روزى چند طارق كه مردى از بتپرستان بود او را سجده كرد ، ندا درداد كه : اى طارق ، اى طارق مبعوث شد پيغمبر صادق كه به وحى ناطق است ، حق ظاهر كند در تهامه ، سلامت خاص دوستان اوست و ملامت بهر دشمنان او ، و از اين پس سخن من نخواهيد شنيد ، و درافتاد و بشكست ، زيد بن ربيعه اين قصه به حضرت برداشت ، فرمود : سخن مؤمنان جن است . دويست و چهل و هفتم : خزيم فاتك شتر خويش را چرا همىداد تا به وادى ابرق رسيد . هاتفى ندا درداد كه : اين است پيغمبر خدا ، صاحب خيرات ، سورههاى يس و حا ميمات آورده . خزيم گفت : كيستى ؟ گفت : مالك بن مالك ، رسول خدا مرا به قبيلهء نجد فرستاده ، گفتم : چه بود اگر كسى شتران مرا بداشت تا به نزد او شدم . گفت : من حاضرم . پس شتران را بگذاشت و يكى را برنشست و به حضرت رسول آمد . پيغمبر فرمود : چه شد آن مرد پير كه ضامن شتران تو شد ؟ گفت : ندانم . فرمود : شتران را به اهل خود رسانيد . خزيم شهادت بگفت و ايمان آورد . دويست و چهل و هشتم : در عهد خلافت عمر ، كاهنى بر او عبور كرد ، عمر گفت : چند گاه است جنّيّه خود را نديدهاى ؟ گفت : از آن پيش كه مسلمان شوم مرا گفت : حق ظاهر شد و نداى اللّه اكبر بلند گشت و مسلمان شدم و ديگر به نزد من نيامد . مردى ديگر گفت : روزى در بيابان مردى از اسب روندهتر به يك چشمزد به ما رسيد و گفت : اى احمد ، اى احمد ، خدا بلندتر و بزرگتر است ، واى احمد آمد به سوى تو آنچه خدايت وعده داد از نيكى ، و از عقب ما درآمد و برفت . مردى ديگر از انصار گفت : با دو كس طريق شام مىسپردم مردى برسيد و با ما رفيق راه شد ، در طىّ طريق آهوئى بديدم برجستم و او را بگرفتم و ببستم . آن مرد گفت : رها كن كه كس او را متعرّض نشده است . نپذيرفتم چون شب درآمد ندائى در رسيد كه : اى چهار سوار ، آهو را رها كنيد يتيمان صغار دارد . بترسيدم و رها كردم ، در مراجعت از شام در آن موضع ندائى دررسيد و ما را بشارت داد به بعثت پيغمبر . دويست و چهل و نهم : يك روز پيغمبر فرمود : فردا باران ببارد ، روز ديگر چاشتگاه كه هنوز هوا صافى بود يك تن از قريش گفت : تو را چه افتاد كه كذب خود را آشكار