لسان الملك سپهر
2088
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
كنى ؛ تو چنين نبودى . هنوز اين سخن در دهان داشت كه ابرى متراكم گشت و سخت بباريد . دويست و پنجاهم : جماعتى بر پيغمبر درآمدند فرمود : اگر خواهيد من بگويم از بهره چه آمدهايد ؟ خواهيد بدانيد نيكى با كه بايد كرد ؟ با كسى كه صاحب حسب و دين باشد . و از جهاد زنان پرسش داريد ؟ جهاد زنان نيكى معاشرت است با شوهران خود . و سؤال مىكنيد كه روزيها از كجا آيد ؟ خدا خواست تا مؤمنان ندانند روزى از كجا برند ؛ زيرا كه چون ندانند دعا بسيار كنند . دويست و پنجاه و يكم : جمعى از جهودان به حضرت شتافتند و گفتند : بگو از بهر چه آمدهايم ؟ فرمود : تا از حال ذو القرنين پرسش كنيد ، و شرح حال ذو القرنين بگفت . دويست و پنجاه و دويم : روزى ابو سفيان بر حضرت درآمد تا سؤالى كند . پيغمبر فرمود : اگر خواهى من بگويم همانا از مدّت عمر من پرسش خواهى كرد من شصت و سه ( 63 ) سال زندگانى كنم ، گفت : گواهى مىدهم كه تو راستگوئى . فرمود : به زبان گوئى و در دل ايمان ندارى . و البته چنين بود ، در اواخر عمر كه نابينا شد روزى بانگ اذان شنيد ، چون به اشهد انّ محمّدا رسول اللّه رسيد گفت : در اين مجلس كسى هست كه بايد حال او را نگريست ؟ شخصى گفت : نيست . گفت : ببينيد اين مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داد ؟ على عليه السّلام گفت : خداوند ديدهات را بگرياند او نكرده خدا چنين كرده است كه مىفرمايد : وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ « 1 » . ابو سفيان گفت : خدا بگرياند ديدهء كسى را كه گفت : درين مجلس كسى نيست كه ملاحظهء حالش واجب باشد . دويست و پنجاه و سيم : وائل بن حجر ملك قبيلهء خود بود ، از حضرموت آهنگ حضرت كرد ؛ و سه روز قبل از ورود او پيغمبر اصحاب را آگهى داد . چون وائل برسيد و مسلمانى گرفت ، عرض كرد كه : من در پادشاهى و عزّت بودم خداى بر من منّت گذاشت تا همه را ترك بگفتم و مسلمان شدم . پيغمبر فرمود : الهى بركت ده در وائل و فرزندان او . دويست و پنجاه و چهارم : وقتى رسول خداى جمعى از اسيران را فرمان قتل داد
--> ( 1 ) . سورهء انشراح ، آيه 4 .