لسان الملك سپهر
2086
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
صورت مار آمد چنان كه رقم شد . دويست و چهل و سيم : يك روز بعد از نماز على در مسجد كوفه نشست ، به روايتى سواد بن قارب درآمد و سلام داد . على عليه السّلام فرمود : چه شد آن جنّى كه نزد تو مىآيد ؟ عرض كرد : پيوسته مىآيد ، فرمود : قصّهء خود با اين جماعت بگذار . گفت : قبل از بعثت رسول شبى در يمن خفته بودم ، در نيمه شب جنّى درآمد و سر پاى بر من زد گفت : بنشين . هراسان برجستم و بنشستم ، پس شعرى چند بخواند كه بعضى از مضامينش اين بود كه : ببين عزّت و شرف را در فرزندان هاشم . من در عجب شدم و آن شب نخفتم ، دو شب ديگر نيز كار بدين گونه رفت ، شب سيم پرسيدم كه : آنكه مىگوئى در كجاست ؟ گفت : در مكه و مردم را به شهادت لا إله الّا اللّه و محمّدا رسول اللّه دعوت مىكند . صبح بر ناقه خود برنشستم و به مكه آمدم و نخست ابو سفيان را كه پيرى گمراه بود نگريستم ، بر او سلام كردم و پرسش نمودم . گفت : همه كار نيك است جز اينكه يتيم ابو طالب دين ما را فاسد كرده است . گفتم : در كجاست ؟ گفت : در خانه خديجه . برفتم و در بكوفتم و چون رخصت يافته دررفتم ، نگران شدم كه نور از روى پيغمبر لامع بود و از قفاى او درآمدم و مهر نبوّت را ببوسيدم و شعرى چند در مدحش انشاد كردم و مسلمان شدم ، مرا مرحبا گفت و گرامى داشت ، پس رخصت يافته باز يمن شدم . و [ سواد بن قارب ] در جنگ صفين شهيد شد . دويست و چهل و چهارم : مازن بن عصفور گويد : گوسفندى در اول بعثت بهر صنم ذبح كردم ، از آن بت بانگى برآمد كه : پيغمبرى مبعوث شد ، در محضر بگذار بتى را كه كردهاند از حجر . روز ديگر هم گوسفندى كشتم ، باز بانگى برآمد كه : پيغمبرى مرسل آمده و كتابى منزل آورده . دويست و چهل و پنجم : تميم دارى در راه شام به منزلى فرود شد و به قانون جاهليت كه پناهنده جن مىشدند هنگام خواب گفت : من در امان اهل اين واديم . ندائى همىشنيد كه : پناه با خداى ببر كه جن امان نمىدهد از آنچه خدا خواهد ، پيغمبر مبعوث شد و ما در حجون از قفاى او نماز كرديم ، مكر شياطين به نهايت شد ، و جنّى را به شهاب از آسمان راندند ، برو به نزد محمّد رسول پروردگار عالميان . دويست و چهل ششم : بنى عذره را بتى بود « حمام » نام داشت ، بعد از بعثت رسول