لسان الملك سپهر
2076
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
نمىديدند ، چون بازشد فرمود : اسماعيل ملك باران به زيارت من آمد و در فلان روز وعدهء باران نهاد ، چون موعد برسيد و باران بباريد ، اصحاب بخنديدند و گفتند : ملك به وعده وفا كرد . پيغمبر فرمود : اين گونه امور را ضبط كرده مردم را آگهى دهيد تا سبب ظهور حق گردد . صد و نود و نهم : يك روز يهودى را كه پيغمبر را وام مىداد ، رسول خداى دعا كرد كه : خدايا حسن و جمالش را دائم دار ، بعد از هشتاد ( 80 ) سال يك موى سفيد در سر و روى نداشت . دويستم : چون در سفر تبوك مردم از تشنگى بناليدند ، پيغمبر دعا كرد تا رودخانهها جريان يافت . جماعتى گفتند : به نظر ستاره باران آمد بدان روش كه منجمان گويند . پيغمبر با اصحاب فرمود : مىنگريد اين بىاعتقادان چه مىگويند ؟ خالد گفت : فرمان كن تا سر ايشان را برگيرم ، فرمود : بگذار ايشان را همانا اين مىگويند ، لكن مىدانند كه خداى فرستاده است . دويست و يكم : يك تن از انصار بزغالهاى در سراى داشت آن را ذبح كرد و زن را گفت : نيمى طبخ كن و نيمى را بريان كن . و به مسجد رفت تا رسول خداى را از بهر افطار طلب كند . از آن سوى انصارى را دو طفل خرد بود ، چون ذبح بزغاله را از پدر بديدند يكى با ديگر گفت : ترا ذبح كنم و سر او را ببرّيد ، مادر برسيد و نعره بزد آن كودك بيمناك شده بگريخت و از فراز كوشك به زير افتاده جان بداد . مادر فرزندان را پنهان كرد و طعام مهيا بداشت تا پيغمبر برسيد اين وقت جبرئيل فرمان آورد كه پسرهايش را طلب كن ، پس پيغمبر ايشان را بخواست زن با شوهر گفت : حاضر نيستند ، چون معروض داشت ، پيغمبر فرمود : البته حاضر كن ، اين كرّت زن حال فرزندان را با شوهر بگفت و او جسد هر دو را به حضرت رسول آورد . پيغمبر دعا كرد تا هر دو زنده شدند . دويست و دويم : زنى كور در نزد خديجه بود ، پيغمبر فرمود : چشمهاى تو روشن باد ، در زمان روشن شد . خديجه گفت : دعاى مباركى بود ، فرمود : من رحمت عالميانم . دويست و سيم : در سفر تبوك تازيانه از دست پيغمبر افتاد ، جعفر بن نسطور رومى به زير آمده تازيانه را به حضرت برد ، فرمود : الهى عمرش را دراز كن و او سيصد و