لسان الملك سپهر
2065
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
ضيافت طلب كرد ، رسول اللّه برفت و بر فراز آن چاه كه تعبيه كرده بود بنشست و خدا زمين را در زير قدمش سخت كرد و چون غذا آوردند على را فرمود : تعويذ نافع بر اين غذا بخوان ، پس على گفت : بسم اللّه الشّافي ، بسم اللّه الكافي ، بسم اللّه المعافي ، بسم اللّه الّذي لا يضرّ مع اسمه شيء ، و لا داء في الأرض و لا في السّماء و هو السّميع العليم . و بخوردند با اصحاب و برفتند . عبد اللّه را گمان رفت كه زهر در غذا تعبيه نشده و سر چاه محكم بوده است . پس چندين از مردمش از آن غذا كه بمانده بود بخوردند و بمردند ، و دخترش بر سر آن چاه نشست و درافتاد و جان بداد . و از عبد اللّه ضيافتى ديگر نيز حديث شده كه هم در اغذيه زهر تعبيه كرد ، پيغمبر با جماعتى كثير برفت و خانهء او را گشاده كرد و مردم كثير را از اغذيه قليل او سير كرد ، و گوسفند بريان او را زنده كرد و فرمود : اگر نه بيم بود كه مردم چون گوسالهء سامريش بپرستند زنده مىگذاشتم تا بماند و گياه بچرد ، پس بفرمود : تا باز استخوان شد و از سراى او با اصحاب بيرون آمد . صد و سى و نهم : ردّ آفتاب براى على عليه السّلام و ظهور شهب و حديث قحط كه به تمامت رقم شده است . صد و چهلم : امّ سلمه گويد : يك روز فاطمه ( ع ) حريرهاى ساخته با حسنين به حضرت رسول آورد . پيغمبر ، على را خواست سه كرّت گفت : الهى اينها اهل بيت منند ، معصوم دار ايشان را . عرض كردم : من از ايشانم ؟ فرمود : عاقبت تو به خير است ، اما از ايشان نيستى . اين وقت جبرئيل طبقى از انار و انگور بهشت آورد ، پيغمبر برداشت و در دست او تسبيح گفتند ، از آن بخوردند و به دست هر يك از ايشان داد همچنان در دست ايشان تسبيح گفتند و ايشان نيز بخوردند ، اين وقت يك تن از اصحاب برسيد و خواست از آن انار و انگور بخورد ، جبرئيل گفت : نمىخورد از آن مگر پيغمبر يا وصى و فرزند پيغمبر . صد و چهل و يكم : عايشه گويد : يك روز پيغمبر در خانهء من بود على برسيد او را استقبال كرد و دست در گردن او آورد ، ناگاه ابرى ايشان را فرو گرفت چنان كه از من غايب شدند . چون ابر بشد پيغمبر را ديدم خوشهء انگور سفيدى در دست دارد خود مىخورد و على را مىخوراند . گفتم : يا رسول اللّه مرا نمىدهى ؟ فرمود : اين انگور