لسان الملك سپهر
2064
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
زهر آكندهام . صد و سى و چهارم : ظهور معجزات براى كعب بن اشرف و ديگر جهودان ، و سايه افكندن ابر بر پيغمبر و سلام دادن كوه و سنگ و قصّهء قصد يهودان پيغمبر را ، اين جمله نيز مرقوم افتاد . صد و سى و پنجم : در ميان مكه و مدينه پيغمبر ، زيد بن ثابت را فرمان داد كه در بيابان آن دو درخت را بگو با هم نزديك شوند و پرّه زنند . زيد برفت و ابلاغ حكم كرد ، درختان زمين را شكافته در هم افتادند و پرّه شدند ؛ و پيغمبر به قضاى حاجت بيرون شد ، جمعى از منافقين كه به قصد حضرت بودند و منتظر چنين وقت ، از قفاى پيغمبر بيرون شدند و به هر جانب رفتند ، درختان را حاضر و مانع ديدند تا آنگاه كه پيغمبر مراجعت كرد ؛ و همچنان زيد بن ثابت را امر فرمود تا برفت و درختان را به باز جاى شدن حكم داد ، آنگاه منافقين خواستند : مدفوع آن حضرت را نگرند ، چون برفتند چيزى نديدند از اين روى كه زمين بلع مىكرد ، پس ندائى شنيدند كه : عجب نداريد از سعى درختان كه سعى ملائكه با كرامتهاى خدا به سوى دوستان محمّد و على افزون از سعى درختان است ، و عجب مكنيد از فرار درختان از يكديگر كه فرار زبانهاى آتش در قيامت از دوستان ايشان از فرار درختان افزون است . صد و سى و ششم : روزى حارث بن كلدة از بنى ثقيف كه طبيب بود به حضرت رسول آمد و گفت : بر آنم كه جنون تو را دوا كنم . پيغمبر فرمود : تو مجنونى بىآنكه مرا امتحان كرده باشى به جنون نسبت كنى . حارث گفت : راست گفتى اكنون امتحان كنم ، اين درخت عظيم را فرمان كن تا به سوى تو آيد . پيغمبر به دست مبارك اشارت كرد ، درخت زمين را بدريد پيش آمد و به زبان فصيح شهادت داد : به توحيد خداوند و رسالت محمّد و امامت على عليه السّلام ، پس حارث مسلمانى گرفت . صد و سى و هفتم : قصهء ستون حنّانه است كه از اين پيش به شرح رفت . صد و سى و هشتم : عبد اللّه بن ابىّ چاهى حفر كرد و آلات قتاله نصب نمود و غذائى زهرآگين مرتب داشت و جمعى را به كمين برگماشت كه من پيغمبر را به ضيافت آورم ، اگر در اين چاه افتاد با تيغ بيرون تازيد و كار على و هر كه با اوست بسازيد ، و اگر نه به اكل غذاى زهرآكنده هلاك خواهند شد ، پس پيغمبر و على را به