لسان الملك سپهر
2039
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بيرون مدينه يك تن اعرابى را ديدار كرد و گفت : هيچ كارى دارى كه من ساخته كنم و اجرت گيرم ؟ گفت : با اين دلو آب از چاه مىكش و شتران را سيراب مىكن ، به هر دلوى سه خرما دستمزد دهم . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله هشت دلو آب بكشيد ، پس ريسمان بگسيخت و دلو به چاه افتاد ، اعرابى پيش شد و با دست لطمهاى بر حضرت فرود آورد . پيغمبر دست به چاه در برد و دلو را برآورد و اعرابى را بسپرد و راه خانه پيش داشت . اعرابى چون اين معجزه بديد دانست كه در حضرت پيغمبر اين جسارت كرده ، دست خود را با كارد قطع كرد ، و ساعتى مدهوش درافتاد ، آنگاه دست بريده را بر گرفته آهنگ حضرت رسول كرد . اين وقت پيغمبر در خانهء فاطمه ، حسنين عليهما السّلام را بر زانوى مبارك نشانيده خرما در دهان ايشان مىنهاد ، اعرابى در بكوفت و حال او معروض افتاد . پيغمبر از خانه برآمده دست او را باز جاى نهاد و گفت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و بدان بدميد و دست را مس كرد پس در حال نيكو شد . چهل و پنجم : ابو جهل از اعرابى شترى خريد و بها نمىداد ، اعرابى پناه به پيغمبر جست و آن حضرت به در خانهء ابو جهل رفت و بها بگرفت - و شرح اين قصه و نگريستن ابو جهل اژدهائى در فراز سر پيغمبر در كتاب اول به شرح رفت - . چهل و ششم : ابو جهل سه شتر از يك تن مرد بنى اسد بخريد كه بفروشد و سودى كند ، بهاى آن را بازنداد . آن مرد زينهار از پيغمبر جست . فرمود : شتران تو در كجاست ؟ گفت : هنوز در بازار است . رسول خدا با وى به بازار آمد و شتران را از خداوندش بخريد و بازفروخت ، بهاى يك شتر به زيادت بماند ، آن را نيز بر بنى عبد المطّلب بخش فرمود . و ابو جهل همچنان نظاره بود ، پس روى با او كرد و گفت : اى عمّ ديگر از اين گونه بيع و شرى نبندى . گفت : نكنم . از پس آن قريش گفتند : اى ابو الحكم در دست محمّد عجب ذليل ماندى . گفت : مردى چند در يمين و يسار او ديدم با نيزههاى آب داده كه اگر جز از در انقياد سخن مىكردم بر من مىتاختند . گفتند : اين نيز از سحرهاى محمّد است . چهل و هفتم : عباس بن مرداس گويد : وقتى بر طريقى عبور مىكردم ، مردى سفيدپوش ديدم بر شترمرغى نشسته سخن مسجّع مىگفت : كه بيداد جاهليت بگذشت و صاحب شريعت ، محمّد نيكوكار صاحب ناقهء قصوى برسيد . چون