لسان الملك سپهر

2040

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

شترمرغ معروف به مركب جنّى بود من بترسيدم و به نزديك صنم خود كه « ضمار » نام داشت آمدم و براى حفظ خود از شرّ جن ، دست بر سر آن فرود آوردم ، آوازى از درون بت برآمد كه : ضمار وقتى معبود بود كه محمّد ظهور نداشت ، اين زمان با خاك يكسان و با سنگ انباز است ، اين پيغمبر بعد از عيسى به حق آمده و نداى لا إله الّا اللّه درداده . پس حال بر من بگشت و مهر مسلمانى در من افتاد و با سيصد ( 300 ) كس از اصحاب خود به حضرت رسول آمده مسلمانى گرفتيم . چهل و هشتم : عبد اللّه مسعود گويد : يك روز رسول خدا به معبد جهودان شد ، بيمارى در بن ديوار خفته ديد ، فرمود : چرا از قرائت تورية خاموش شديد ؟ گفت : به صفت پيغمبر آخر الزّمان رسيديم ، و تورية را از آنجا كه جهودان ساكت شدند بر خواند . و در زمان مسلمانى گرفت ، و هم در حال بمرد . پيغمبر فرمان كرد تا مسلمانان او را كفن كرده به خاك سپردند . چهل و نهم : وقتى در عرض سفر رسول خدا ، على عليه السّلام را با گروهى به طلب آب فرستاد ، على با غلام سياهى بازخورد كه بر شترى نشسته دو مشك آب حمل مىداد ، او را به شايگان « 1 » حاضر لشكر ساخت و اصحاب به تمامت آب بخوردند ، و هر كس غلام را عطائى كرد و همچنان مشكها پرآب بود ، آنگاه پيغمبر دست مبارك بر چهرهء آن غلام فرود آورد تا مانند ماه آسمان تابنده و سفيد گشت ، چون غلام به قوم خود بازگشت و قصّهء او مكشوف افتاد ، تمامت قوم به حضرت رسول آمدند و مسلمانى گرفتند . پنجاهم : زنى به حضرت رسول وعائى از عسل هديه كرد ، چون ظرف او را بازفرستاد همچنان پر عسل بود ، زن چنان دانست كه هديه‌اش پذيرفته نشده است . به حضرت پيغمبر آمد و گفت : مگر گناهى كرده‌ام ؟ فرمود : هديه تو پذيرفته شد و اين بركت هديهء توست . آن زن شاد و شاكر گشته ، روزگارى دراز خود و طفلكان و اهل خويش را بدان عسل خورش مىساخت ، يك روز آن عسل را به ظرف ديگر تحويل داد از آن پس نپائيد ، اين قصه را به عرض رسانيد . پيغمبر فرمود : اگر در ظرف نخستين گذاشتى هرگز از عسل پرداخته نشدى . پنجاه و يكم : از غنايم خيبر حمارى به حضرت پيغمبر آوردند ، فرمود : حال تو

--> ( 1 ) . شايگان : حكمى را گويند كه به عنف بر كسى جارى كنند ( س ) .