لسان الملك سپهر

2036

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بحر و كشتى چنان باشند كه پادشاهان بر تخت خويش . امّ حزام گفت : دعا كن تا من از ايشان باشم . فرمود : تو از ايشانى ، و ديگر باره بخفت و از خواب انگيخته گشت و هم بخنديد ، و با امّ حزام پاسخ نخستين بداد ، عرض كرد : دعا كن من از ايشان باشم ، فرمود : تو از گروه نخستين خواهى بود . در حكومت معاويه چون لشكر به جنگ روم مىشد ، امّ حزام با آن لشكر به كشتى در رفت ، و چون از بحر به كنار آمد بر شتر خويش سوار شد و در راه از شتر بيفتاد و بمرد ؛ و هم در آنجا به خاكش سپردند . سى و دويم : خزيمة بن اوس بن حارثه گويد : كه رسول خداى فرمود : امّت من فتح حيره كنند و شمّاء دختر بقيله از قبيلهء ازد بر استر سفيد نشسته و مقنعهء سياه بر سر افكنده اسير مسلمانان شود . عرض كردم : كه اگر به حيره درآيم و او را بيابم از آن من باشد ؟ فرمود : از آن تو باشد . چون ابو بكر ، خالد بن وليد را با لشكر به حيره فرستاد ، اول كس شمّاء بدان نشان دچار من شد ، او را بگرفتم و نزد خالد آوردم و گفتم : پيغمبر مرا بخشيده ، گواه طلبيد ، عبد اللّه بن عمرو و محمّد بن مسلمه و محمّد بن بشر گواهى دادند . خالد ، شمّاء را به من گذاشت ، برادر او عبد المسيح از دنبال بيامد و او را به هزار ( 1000 ) درهم بخريد . سى و سيم : ابن عباس گويد : چون سورهء مباركهء تبّت در شأن ابو لهب فرود شد ، زوجهء او امّ جميل خواهر ابو سفيان از بهر آزار رسول خداى بيرون شد . ابو بكر در حضرت پيغمبر بود ، چون امّ جميل را بديد ، عرض كرد : اين زنى بد زبان است چه باشد از اينجا برخيزيم تا تو را ديدار نكند مبادا نالايقى گويد . پيغمبر فرمود : او مرا نخواهد ديد . چون امّ جميل برسيد ابو بكر را گفت : صاحب تو مرا هجا گفته . ابو بكر گفت : او هجا نكند و شعر نگويد . گفت : راست گفتى و بازشد . ابو بكر گفت : يا رسول اللّه تو را ديدار نكرد ؟ فرمود : ملكى بال بگسترد و مرا مستور داشت . سى و چهارم : ابو هريره حديث كند كه : ابو جهل با جماعت قريش گفت : محمّد در ميان شما روى خود را خاك‌آلود كند - كنايت از آن كه نماز مىكند و سجده مىگزارد - به لات و عزّى اگر او را بدين گونه ديدار كنم ، پاى به گردن او نهم و روى او را با خاك بفرسايم . و هنگام نماز بر رسول خداى گذشت و خواست تا پاى بر گردن او نهد ناگاه ديدند همى بازپس رود ، و با دست خود از چيزى بپرهيزد ، گفتند : تو را چه آمد ؟ گفت : ميان ما خندقى از آتش پديدار شد و جماعتى مرا با بالهاى خود دفع