لسان الملك سپهر
1203
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
نمناك نشد . قصّهء حجّاج بن علاط اين هنگام حجّاج بن علاط سلمى كه از قبيلهء خويش براى بازرگانى بيرون شده بود خبر پيغمبر را در خيبر بگرفت و حاضر حضرت شده پذيراى اسلام گشت . او مردى با ثروت بود ، چه معادن زر كه در اراضى بنى سليم نشان دادند خاص او بود . بعد از آنكه مسلمانى گرفت ، به عرض رسانيد كه : يا رسول اللّه من در مكّه نزد زوجهء خويش و ديگر مردم مال فراوان دارم ، دستورى ده تا بروم و اموال خود را به دست كنم و رخصت فرماى كه سخنى چند بر خلاف واقع بگويم ، چه اگر اسلام مرا دانند اموال مرا از من دريغ دارند ، پيغمبر فرمود : برو و هرچه خواهى مىگوى . حجّاج به مكّه شتافت و قريش را ديدار كرد و مژده داد كه مردم خيبر بر پيغمبر ظفر جستند و او را و اصحاب او را اسير گرفتند و گفتند : محمّد را نخواهيم كشت ، الّا آنكه او را به مكّه بريم و در آنجا به خون مقتولان قريش و كشتگان خويش به قتل رسانيم و اينك اموال مسلمين را به معرض بيع و شرى درآوردهاند من به تعجيل شتافتم تا شما را مژده دهم و هر زر و سيم كه در مكّه دارم با خود حمل خواهم داد تا اموال مسلمين را به بهاى اندك خريدارى كنم و سود فراوان برم . بر شماست كه به پاس اين مژده مرا دستيارى « 9 » كنيد تا اموال من زود فراهم شود و از آن پيش كه ديگر بازرگانان آگاه شوند خود را به خيبر رسانم . قريش شاد خاطر شدند و اموال حجاج را نزد هركس بود بگرفتند و او را سپردند و آنچه در نزد زوجهء خويش داشت هم مأخوذ نمود . و چون اين خبر در مكّه سمر گشت « 10 » مسلمانان مكه عظيم غمگين شدند . عباس بن عبد المطّلب اگر چه سر از پاى نمىشناخت هم خويشتندارى مىكرد . بفرمود : تا در سراى بگشودند و فرزند خود قثم را پيش خواند و حكم داد تا به آواز بلند رجز سرور و شادى قرائت كرد . مسلمانان چون بانگ سرور از سراى عباس شنيدند بدانجا شدند و حزن ايشان كاسته شد .
--> ( 9 ) . دستيار : كمك و مساعدت ( 10 ) . سمر گشت : مشهور شد