لسان الملك سپهر

1204

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

و از آن سوى غلام خويش را نزد حجّاج فرستاد و پيغام داد كه اين خبر موحش از چه آورده‌اى ؟ همانا وعدهء خداوند به صدق نزديكتر است از آنچه تو مىگوئى . حجّاج گفت : عباس را از من سلام رسان و بگوى خانه را از خويش و بيگانه پرداخته كن تا من نيمروز بدانجا آيم و ترا شادمان كنم . چون غلام اين خبر به عباس آورد او را آزاد ساخت و گفت : بر ذمّت نهادم كه ده ( 10 ) بندهء ديگر آزاد كنم . بالجمله حجاج نيمروز به نزد عباس آمد و او را سوگند داد كه تا سه روز راز او را از پرده بيرون نيفكند و خبر فتح خيبر و قصهء خويش را تا به آخر بگفت و عرض كرد : من امشب از مكه بيرون خواهم شد ، چون سه روز بگذرد به هركه خواهى بگوى . اين بگفت و برفت ، و شبگير « 1 » از مكه به در شده طريق خيبر گرفت و بعد از سه روز عباس به در سراى حجّاج آمد و سندان بكوفت و پرسش حال حجّاج كرد . زوجهء او پاسخ داد كه اينك سه روز است به خيبر شتافته تا اموال محمّد را خريدارى كند ، تو اى أبو الفضل چونى ؟ عباس گفت : منّت خداى را كه كار به كام ما مىرود ، تو نيز اگر شوهر را مىطلبى مسلمانى گير و از دنبال او سفر كن . و از آنجا به مسجد الحرام آمد و با سرور و فرحت تمام به طواف مشغول شد . قريش از خويشتن‌دارى او شگفتى داشتند و يكديگر را غمز « 2 » مىكردند . عباس بعد از طواف خبر حجّاج را با ايشان بگذاشت و آن جماعت را آزرده ساخت و بعد از پنج روز صدق اين خبر سمر گشت . قصّه فدك « 3 » آن هنگام كه رسول خداى طريق خيبر مىسپرد ، چون راه بدان اراضى نزديك كرد ، محيّصة بن مسعود حارثى را سفر فدك فرمود تا جهودان فدك را به جنگ يا به جزيه دعوت كند . ايشان در پاسخ گفتند : عامر و ياسر و حارث و سيّد قبايل مرحب با ده هزار ( 10000 ) مرد مقاتل در قلعهء نطاة حاضرند و هرگز گمان نمىرود كه محمّد بر ايشان چيره شود ، با اين همه ما طريق اطاعت نخواهيم گرفت و سر به

--> ( 1 ) . شبگير : صبح و سحرگاه ( 2 ) . غمز : اشاره با گوشهء چشم ( 3 ) . فدك : منطقه‌اى است كه تا مدينه دو روز فاصله دارد .