لسان الملك سپهر

1316

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ضمضم را ورد بن حابس عبسى به قتل آورده بود ، لاجرم حصين بن ضمضم مرّى سوگند ياد كرد كه سر به آب نشويد و تن به آب در نبرد ، مادام كه ورد بن حابس يا تنى از مردم عبس را از قبيلهء غالب عرضهء دمار و هلاك نسازد ، و اين راز را پوشيده مىداشت و مردم عبس از كيد او بىخبر بودند . ناگاه مردى از قبيلهء غالب بر حصين عبور داد گفت : چه كسى ؟ گفت : از مردم عبس از شعبه غالب . پس حصين بىتوانى بر او تاخت و او را مقتول ساخت . چون اين خبر به مردم عبس رسيد بر آشوفتند و همىخواستند تا فتنه خفته را بر آشوبند ، از اين سوى هرم بن سنان بن ابى حارثه و عم‌زاده‌اش حارث بن عوف بن ابى حارثه را اين نقض عهد و سستى پيمان ناگوار بود و اصلاح اين امر را واجب داشتند . لاجرم حارث پسر خود را با صد ( 100 ) شتر به قبيلهء عبس فرستاد و پيام داد كه اگر خواهيد اين شتران را به خونبها برگيريد و اگر نه فرزند مرا به جاى خونى خود خون بريزيد . ربيع بن زياد عبسى كه سيّد قوم بود - چنان كه شرح حالش در ذيل قصه نعمان بن منذر در جلد دويم ناسخ التواريخ مرقوم افتاد - قوم را دلالت به خير كرد تا شتران را به ديت پذيرفتند ؛ و رشتهء مصالحت و مسالمت را قطع نكردند ، از اينجاست كه زهير بن ابى سلمى در مدح هرم بن سنان و حارث بن عوف شعرها بگفت و اول شعرى كه در مدح ايشان انشاد كرد در اين قصيده كه از جمله سبعه معلّقه است - چنان كه به شرح مىرود - و از اين شعر ايشان را خواهد كه گويد : يمينا لنعم السّيّدان وجدتما * على كلّ حال من سحيل و مبرم « 1 » و از پى بىآن هرم را فراوان مدايح گفت . و هرم سوگند ياد كرد كه در هر شعر كه زهير او را ياد كند بلكه اگر او را سلام دهد كنيزى يا غلامى و اگر نه اسبى عطا كند ؛ و چندان اين قاعده را تقرير داد كه زهير شرمگين شد و ديگر او را مدح نگفت و سلام نفرستاد و هرگاه به مجلس در مىآمد كه هرم حاضر بود : قال : أنعموا صباحا غير هرم و خيركم استثنيت . مىگفت : اى مردم مجلس روز شما به فرخى و خوشى باد مگر هرم را كه بهترين شما را از اين تحيّت بيرون گذاشتم . و اين از بهر آن مىكرد كه ديگر هرم با او عطا نكند تا بر شرمسارى او نيفزايد . يك روز عمر بن الخطّاب تذكرهء شعرا مىكرد و اين شعر زهير را در مدح هرم

--> ( 1 ) . سوگند كه شما دو مرد در همه حال ، چه در سختى و چه در آسايش نيك بزرگواريد .