لسان الملك سپهر
1315
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
خارجه را گفت : لختى از پيش بران و خود از جاده به يك سوى شد و فرود آمد ، و لختى در كنار زن بنشست و خواست تا كار به كام كند ديرى برنگذشت كه برنشست و با خارجه پيوست . گفت : هان اى برادر چونى ؟ قال : لا و اللّه قالت : لى أ كما يفعل بالامة الجليبة و السّبيّة الاخيذة لا و اللّه حتّى تنحر الجزر و تذبح الغنم و تدعو العرب و تعمل ما يعمل لمثلى . گفت : تو چنان با من زفاف خواهى كرد كه با كنيزكان و اسيران كنند ، مادام كه عرب را دعوت نكنى و از بهر چنين عرس وليمه نسازى و شتران و گوسفندان ذبح نفرمائى و آنچه شايستهء مانند من است ساخته نكنى ، بر گردن آرزو سوار نشوى . حارث بر اصابت عقل و علوّ همّت او درود فرستاد و گفت : چنين كنم . بالجمله كوچ بر كوچ تا به خانهء خويش طىّ مسافت كرد و صناديد قوم را انجمن كرد ، مجلس ضيافت بساخت و با زوجهء خويش خانه را از بيگانه پرداخت و همچنان تهى دست از نزد او بازشد . خارجه گفت : چگونه بيرون شدى ؟ گفت : لا و اللّه ، قالت : اتتفرّغ للنّساء و العرب يقتل بعضها بعضا . گفت : تو به كار عرس مىپردازى و طريق طرب مىسپرى و حال آنكه عرب شمشير در هم نهادهاند و يكديگر را عرضهء تيغ همىسازند . و روى اين سخن به حرب عبس و ذبيان داشت - چنان كه شرح خصومت ايشان در جلد دويم ناسخ التواريخ در ذيل قصه نعمان بن منذر مرقوم افتاد - . بالجمله حارث گفت : هان بازگوى تا چه بايد كرد ؟ قالت : اخرج الى هؤلاء القوم فأصلح بينهم ثمّ ارجع الى أهلك فلن يفوتك . گفت : زن و زفاف از دست تو بيرون نشود ، هم اكنون برخيز و اين مخاصمت در ميان عبس و ذبيان به مسالمت تبديل فرماى . حارث از رأى و رويت او شگفتى گرفت و خارجه را برداشته به ميان قوم آمد ؛ و هر خون كه در ميان اين دو قبيله رفته بود با هم برابر داشت ، و آنچه بىعوض بماند به اداى ديت تقرير يافت . سه هزار ( 3000 ) شتر برآمد . پس حارث اين جمله را بر ذمّت نهاد كه هر سال هزار ( 1000 ) شتر به قبيله عبس فرستد ، و بدين شرط عقد مصالحت استوار ببست آنگاه بازآمد و با زن زفاف كرد و از وى بنين و بنات آورد . گويند : در اين مصالحت حصين بن ضمضم حاضر نشد چه برادرش هرم بن