لسان الملك سپهر
1284
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
داشتند كه خالد تيغ در مكيان نهاده . پيغمبر كس به دو فرستاد كه : يا خالد ارفع عنهم السّيف . يعنى : تيغ از مردم مكه بردار . فرستاده نزد خالد آمد و گفت : ضع فيهم السّيف . يعنى : شمشير در ايشان بگذار . پس خالد هفتاد ( 70 ) كس از ايشان را بكشت . از پس جنگ پيغمبر با خالد خطاب كرد كه : من كس به تو فرستادم و تو را از قتل نهى كردم چرا بىفرمانى كردى ؟ عرض كرد : كه فرستاده فرمان قتل آورد . رسول خداى فرستاده را حاضر داشت و پرسش فرمود ، عرض كرد : چون خواستم بگويم : ارفع عنهم السّيف ، شخصى بر من ظاهر شد كه پاى بر زمين و سپر بر آسمان داشت و حربهء خويش را بر سينهء من راست كرد و گفت : با خالد بگو : ضع فيهم السّيف و اگر نه تو را عرضهء هلاك سازم . پيغمبر فرمود : صدق اللّه و صدق رسوله . من آن روز كه عمّ من حمزه شهيد شد گفتم : اگر دست يابم هفتاد ( 70 ) تن از قريش را بكشم ، خداى مرا نهى فرمود و امروز خواست آنچه بر زبان پيغمبر او رفته راست كند . و هم در اين وقت جماعتى از مشركين راه فرار پيش داشته بر فراز جبلى صعود مىدادند و مسلمانان از قفاى ايشان تكتاز مىكردند . ابو سفيان و حكيم بن حزام فرياد برداشتند كه : اى معشر قريش بيهوده خويشتن را عرضه تيغ و سنان مكنيد هر كه در خانهء خود درآيد ايمن است و هركه سلاح جنگ فرونهد ايمن باشد ، پس مشركين سلاح جنگ افكنده به خانهء خويش در خزيدند ، عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميّه به اتفاق گروهى از بيم مسلمين به بيغولهها در گريختند ؛ و از مسلمين سه كس شهيد شد ، آنان كه از طرف اسفل مكه داخل شدند و راه خطا كردند . اين هنگام رسول خداى در حجون آمد و در سراپردهاى كه براى او از اديم سرخ افراخته بودند درآمد و سر و تن از گرد راه بسترد . قصّهء هبيره و امّ هانى همانا هبيرة بن ابى وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بن مرّة بن كعب