لسان الملك سپهر

1275

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

عباس را بر استر رسول خداى مىنگريستند ساكت مىشدند ، چون به خيمه عمر بن الخطّاب رسيدند و او آتشى بزرگ كرده بود عباس را بديد و سخن نكرد ؛ و چون بگذشت ابو سفيان را از قفاى او بشناخت ، پس از جاى بجست و گفت : اين دشمن خداست كه با عباس مىگذرد و او را نه ايمان است و نه امان ، منّت خداى را كه بر او دست يافتم و تيغ بكشيد و از قفاى او بتاخت و خواست از آن پيش كه عباس برسد و از بهر او امان بگيرد خويشتن را برساند و اجازت قتل او بستاند . عباس عنان بزد و شتابنده خود را به سراپردهء پيغمبر رسانيد . عمر نيز در زمان برسيد و عرض كرد : يا رسول اللّه اين دشمن خداى را هنوز نه امان است و نه ايمان ، بفرماى تا سر او را برگيرم . عباس گفت : يا رسول اللّه من او را امان داده‌ام و عمر در قتلش اصرار همىكند . عمر پيش شد كه با پيغمبر به نحوى سخن كند ، عباس بدويد و سر مبارك آن حضرت را در بغل گرفت و گفت : امشب با اين هيچ كس را سر گوشى نمىگذارم . پيغمبر فرمود : اى ابو سفيان ساختهء ايمان باش تا امان يا بى . قال فما نصنع باللّات و العزّى . فقال له عمر : أسلح عليهما . قال : أبو سفيان أفّ لك ما أفحشك ما يدخلك يا عمر فى كلامى و كلام ابن عمّى . ابو سفيان گفت : با لات و عزّى چه كنم ؟ عمر گفت : هر دوان را آلايش غايط مىده . ابو سفيان گفت : اى عمر ترا چه افتاده كه هرزه‌لائى و دشنام‌گوئى و در ميان سخن من و پسر عم درآئى . عمر گفت : اگر بيرون اين خيمه بودى با من نتوانستى چنين سخن كرد . عباس گفت : اى عمر آهسته باش اين همه از بهر آن است كه ابو سفيان نسب به عبد مناف مىبرد اگر از بنى عدىّ بود چندين كوشش نداشتى . عمر گفت : با من چنين مگوى ، آن روز كه تو مسلمانى گرفتى من اسلام تو را از اسلام پدرم دوستر داشتم . رسول خداى ايشان را از غلظت بازداشت و با عباس فرمود : امشب ابو سفيان را در خيمهء خويش بدار و بامداد نزديك من حاضر كن . پس شب را ابو سفيان در قبّه عبّاس به صبح آورد . بامداد بانگ اذان بلال برخاست و گفت : اين چه منادى است ؟ گفت : مؤذن رسول خداست برخيز و وضو بساز ، گفت : من ندانم .