لسان الملك سپهر

1265

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ندارد . اين بگفت و به مسجد آمد و عرض كرد : يا محمّد گمان نمىرود كه ردّ جوار من كنى ، پيغمبر فرمود : اى ابو سفيان اين سخن تو خود مىگوئى . بالجمله ابو سفيان به مكه مراجعت كرد ؛ و چون مدّت سفر ابو سفيان به دراز كشيد قريش گمان بردند كه او روش مسلمانان گرفته ، لاجرم بعد از ورود او به مكه ، هند او را از بدگمانى قريش بياگاهانيد و گفت : با اين همه اگر سودى از اين سفر براى قوم آورده باشى نيك است . ابو سفيان صورت حال را مكشوف داشت . هند پاى بر سينهء او زد و گفت : زشت سفيرى بوده‌اى ، همانا على تو را بازى داد ، و قريش چون اين بشنيد گفتند : ابو سفيان را فتورى در عقل راه كرده [ است ] . اما ابو سفيان صبحگاه ديگر از بهر آنكه بدگمانى قريش را از مسلمانى خود بگرداند به نزد اساف و نائله كه دو بت بزرگ بودند برفت و گوسپندى ذبح كرد و خون آن را بر سر و روى بتان طلى « 1 » كرد و گفت : چندان‌كه زنده‌ام از عبادت شما دست باز نخواهم داشت . اما از آن سوى چون ابو سفيان از مدينه بيرون شد رسول خداى فتح مكه را تصميم عزم داد ابو بكر را فرمود : اين راز را از پرده بيرون ننهد و دست برداشت و در حق قريش فرمود : الّلهمّ خذ على أبصارهم لا يرونى الّا بغتة « 2 » . و در طلب لشكر كس به قبايل عرب فرستاد و پيام داد كه هركه با خداى ايمان آورد ، در اول شهر رمضان مىبايد شاكى السّلاح « 3 » در مدينه حاضر باشد ، و هركه در مدينه حاضر بود به اعداد جنگ مأمور گشت ؛ و در طرق و شوارع ديده‌بانان بگماشت تا كس اين خبر به مكه نبرد . در اين وقت حاطب بن ابى بلتعه مكتوبى به صناديد قريش كرد ؛ و اين حاطب بن ابى بلتعه آن كس است كه از جانب رسول خدا به نزديك مقوقس نامه برد چنان كه مرقوم شد . بالجمله حاطب به مردم قريش نوشت : انّ رسول اللّه جاءكم بجيش كاللّيل بسير كالسّيل . و به شرح رقم كرد كه پيغمبر ساختگى جنگ همىكند و گمان مىرود كه جز سفر مكه نفرمايد ، خواستم تا مرا بر شما حقى ثابت شود ، پس اين مكتوب را از

--> ( 1 ) . طلى : ماليدن ( 2 ) . پروردگارا چشم و گوش قريش را ببند بطورى كه ناگهان مرا ببينند و خبر ناگهانى مرا بشنوند . ( 3 ) . شاكى السّلاح : مرد صاحب قدرت را گويند كه غرق در اسلحه باشد .