لسان الملك سپهر

1264

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

دولت اسلام داد و تو امروز با اينكه قائد قوم خويشى و خود را به حصافت « 1 » عقل ممتاز مىدانى چون است كه مسلمانى نمىگيرى و سنگى را كه گويا و شنوا نتواند بود پرستش مىكنى ؟ ابو سفيان به خشم شد و گفت : نخست حشمت من فروگذاشتى و از دين پدران بگشتى و اكنون مرا به جهل نسبت كنى ؛ و از نزد او بيرون شده به حضرت پيغمبر آمد و چندان‌كه براى تجديد معاهده سخن كرد پذيرفته نگشت ، از آنجا به نزديك ابو بكر شتافت و خواستار جوار شد . ابو بكر گفت : مرا عهدى و جوارى نيست ، جوار من جوار خدا و رسول است . آنگاه عمر بن الخطّاب را ديدار كرد و نيز پاسخ ناگوار شنيد . به روايتى عمر آغاز غلظت كرد و گفت : اگر هيچ كس را دستيارى نيابم به پايمردى مورى با شما جهاد خواهم كرد . ناچار از نزد او بيرون شد و به خانهء فاطمه عليها السّلام درآمد و جوار طلبيد . فاطمه فرمود : من زنى باشم و جوار من قوتى ندارد . ابو سفيان گفت : خواهر تو زينب شوهر خود ابو العاص را جوار داد و محمّد پذيرفتار گشت ، فاطمه فرمود : با اين همه مرا در اين امر اختيارى نخواهد رفت . عرض كرد : پس بفرماى فرزندان خويش حسنين را تا يك تن از ايشان در ميان انجمن مرا در زينهار « 2 » خود آورد و منتى بر قريش نهد و ثناى او جاودانه تذكرهء قبايل باشد . فرمود : فرزندان من خردند بىجواز رسول خداى تقديم امرى نتوانند كرد . ابو سفيان از آنجا به حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام آمد و عرض كرد : اى ابو الحسن مرا جار ده و شفاعت كن تا محمّد بر مدّت صلح بيفزايد . على فرمود : مسكين تو اى ابو سفيان كار از جاى برفت و شفاعت را جاى نماند . گفت : اى على كار بر من صعب افتاده مرا به طريق چاره دلالتى فرماى . آن حضرت فرمود تو قائد قومى اگر خواهى برخيز و در ميان مردم به آواز بلند ندا در ده كه من از هر دو سوى مردم را در جوار خود درآوردم ، گفت : اگر چنين كنم اين كار به كفايت شود ، فرمود : گمان نكنم و جز اين نيز چاره ندانم . پس ابو سفيان در ميان مردم به پاى خاست و ندا در داد كه اى قوم بدانيد كه من از دو سوى مردم را در جوار خود جاى دادم و گمان نكنم كه محمّد جوار مرا استوار

--> ( 1 ) . حصافت : نكورأى بودن ( 2 ) . زينهار : پناه و عهد