لسان الملك سپهر
54
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
عبد القصىّ خواند ، و پسر چهارم را عبد الدّار ناميد ، و دار نام خانهاى بود كه خود بنا نهاد . و هم از حبّى دو دختر آورد : يكى را نام تخمر و آن ديگر برّه نام داشت . بالجمله در اين وقت كه قصىّ پدر فرزندان شد و پسران حليل نيز در مكّه حضور نداشتند با ضجيع خود حبّى گفت كه : اكنون سزاوار آن است كه كليد خانهء مكّه را با فرزند خود عبد الدّار سپارى تا اين ميراث از فرزندان اسماعيل عليه السّلام بدر نشود . حبّى گفت : من از فرزند خود هيچ چيز دريغ ندارم ، اما با ابو غبشان چه توانم كرد كه او به حكم وصيّت پدرم حليل در اين كار با من شريك باشد ؟ قصىّ فرمود كه من دفع او نيز خواهم كرد . پس حبّى حقّ خويش را با فرزند خود عبد الدّار گذاشت . و قصىّ از پس روزى چند به ارض طايف آمد و ابو غبشان نيز در آنجا بود از قضا شبى ابو غبشان بزمى برآراست و به خوردن خمر مشغول شد ، قصىّ نيز در آن انجمن حضور داشت چون ابو غبشان را نيك مست يافت و از خرد بيگانهاش ديد منصب حجابت را از او به يك خيك خمر بخريد و اين بيع « 1 » را سخت محكم كرد و چند گواه بگرفت و كليد خانه را از وى اخذ نمود و برخاسته به شتاب تمام به مكّه آمد و خلق را انجمن ساخت و بانگ برداشت و گفت : اى گروه قريش ، اين است مفتاح پدر شما اسماعيل كه خدا به سوى شما رد كرد بىآنكه ظلمى شود يا غدرى واقع گردد و كليد را به دست فرزند خود عبد الدّار داد . و از آن سوى ابو غبشان از مستى با خود آمد سخت از كرده پشيمان شد و او را هيچ چاره به دست نبود ، و از اين روى در ميان عرب مثل گشت كه گفتهاند : أحمق من أبى غبشان « 2 » و همچنين گفتهاند : أندم من أبى غبشان « 3 » و بازگفتهاند : اخسر صفقة من أبى غبشان « 4 » و يكى از شاعران عرب گويد : اذا فخرت خزاعة فى قديم * وجدنا فخرها شرب الخمور و بيعا كعبة الرّحمن حمقا * بزق بئس مفتخر الفخور و كس ديگر نيز گفته است :
--> ( 1 ) . بيع : خريدوفروش . ( 2 ) . نادانتر از ابى غبشان . ( مجمع الامثال ميدانى ، 1 / 216 ) . ( 3 ) . پشيمانتر از ابى غبشان . ( 4 ) . صفقه : دست بر دست ديگرى زدن ، معامله ، يعنى زيانكارتر در معامله از ابى غبشان .