لسان الملك سپهر

29

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

مىيافت و تا آن روز كه نور نبوى از پشت او انتقال نيافته بود گاهى از صلب خويش زمزمهء تسبيح شنيدى . على الجمله الياس ، ليلى دختر حلوان بن عمران بن الحاف بن قضاعه يمنى را به حبالهء نكاح درآورده از وى سه پسر باديد آورده اول : عمرو ، دويم : عامر ، سيم : عميرا . و چون پسران وى به حد رشد رسيدند روزى عمرو و عامر با مادر خود ليلى به صحرا در رفتند ، ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبيد و به يك سوى گريخت و شتران از خرگوش برميدند . عمرو و عامر از دنبال آن تاختن كردند . عمرو نخست آن را بيافت و عامر برسيد و خرگوش را صيد كرده كباب ساخت . ليلى را از اين حال سرورى و عجبى روى داد ، پس به تعجيل به نزديك الياس آمد و چون رفتارى به تبختر داشت ، الياس با زن گفت « ما لك اين تخندفين » چه خندفه آن را گويند كه در رفتارى به تبختر و جلالت باشد . ليلى گفت : هميشه بر اثر شما به كبر و كبريا قدم زنم ، از اين روى الياس او را خندف « 1 » ناميد و آن قبايل كه با الياس نسب مىبردند بنى خندف لقب يافتند . و از اين روى كه عمرو آن خرگوش را بيافته بود الياس او را مدركه لقب داد و چون عامر صيد آن كرد و كباب ساخت طابخه ناميده شد و چون عميرا در اين واقعه سر در لحاف داشت و طريق خدمتى نه پيمود به قمعه ملقب شد اما پيغمبر صلى اللّه عليه و آله از نسل مدركه بود . شرح حال بت‌پرستى اولاد اسماعيل عليه السّلام على الجمله فرزندان الياس اولاد بسيار آوردند و در ميان ايشان رسم بت پرستيدن عظيم اشتهار داشت چنان كه عمرو بن لحى بن قمعه كه پدر خزاعه است وقتى از مكّهء متبركه به ارض مآرب شد و در آنجا گروهى از بت‌پرستان ديد و آن صفت را ستوده دانست و از آن جماعت صنمى بخواست تا به خانهء خويش آرد و آن را پرستش كند ، آن جماعت بتى با او دادند و آن را گرفته به زمين بطحا آورد و

--> ( 1 ) . خندف به فتح خاء و سكون نون و فتح دال .