لسان الملك سپهر
429
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
گشودند و گفتند : انصرف يا ابا القاسم فو اللّه ما كنت جهولا ، يعنى : بازشو اى ابو القاسم سوگند با خداى كه تو جهول نيستى ، پس آن حضرت مراجعت فرمود . جسارت قريش بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و روز ديگر همچنان قريش در حجر انجمن شدند و بعضى با بعضى گفتند : چون است كه در كار محمّد سخن كنيد و چون او بر شما ظاهر شود خاموش شويد و زبان به معذرت گشائيد ؟ و يكديگر را در كين آن حضرت استوار همىكردند ، ناگاه رسول خداى درآمد ، پس جملگى از جاى جنبش نموده بر آن حضرت حمله بردند و قصد هلاك او كردند و گفتند : تو آنى كه خدايان ما را به بد ياد كنى و ما را ديوانه خوانى . فرمود : چنين باشد ، پس يك تن رداى آن حضرت را بگرفت و به گردن مباركش درانداخت و همى سخت بكشيد چنان كه نفس تنگى گرفت . أبو بكر چون اين بديد فرياد برآورد : أ تقتلون رجلا ان يقول ربّى اللّه و قد جاءكم بالبيّنات من ربّكم . يعنى : آيا مىكشيد مردى را كه مىگويد پروردگار من « اللّه » است و آورده است شما را آيات روشن از پروردگار شما . و كفار قريش ، چون اين بشنيدند : دست از پيغمبر بداشتنيد ؛ و در أبو بكر آويختند و موى زنخش را بكشيدند و سرش را بشكستند و چندان سر و مغزش را با نعل كوفتند كه مدهوش بازافتاد . و بنى تميم آگهى يافته بيامدند و او را از دست مشركين نجات دادند . زن أبو لهب در آن هنگامه گفت : مذمّما قلينا و دينه أبينا و أمره عصينا يعنى : مذمّم « 1 » را ما خصمى داريم و دين او را اقتفا نكنيم و حكم او را عصيان ورزيم . خبر أبو لهب و ديگر چنان افتاد كه روزى رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله مردم را به خداى مىخواند و
--> ( 1 ) . مذمم : همانا قريش پيغمبر را به جاى محمّد از روى استهزا مذمّم مىخواندند .