لسان الملك سپهر
428
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
عبد اللّه زياد البلوى كه مجذّر لقب داشت ، و حليف بنى عوف بن خزرج بود مقتول گشت . و اين مخاصمت در ميان اين دو قبيله بماند . لاجرم أبو قيس قصّهء ايشان تذكرهء قريش مىفرمود ، باشد كه از خصومت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و منازعت و مبارات بنى هاشم بپرهيزند ، اما آن جماعت هر روز بر كين و كيد آن حضرت فزونى مىجستند . در اين وقت چنان افتاد كه حكيم بن اميّة بن حارثة بن الاوقص السلمى حليف بنى اميّه كه از بزرگان قوم بود ، مردم خويش را گذاشته با رسول خداى ايمان آورد و اين شعرها بگفت : و هل قائل قولا من الحقّ قاعد * عليه و هل غضبان للرّشد سامع و هل سيّد ترجو العشيرة نفعه * لاقصى الموالى و الاقارب جامع تبرّأت الّا وجه من يملك الصّبا * و أهجركم مادام مدل و نازع و اسلم وجهى للاله و منطقى * و لو راعنى منّ الصّديق روايع [ آزار قريش پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را ] و بعد از اسلام او ، سفهاى قريش هم بر خصمى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بيفزودند چنان كه روزى در حجر كعبه شدند و گفتند : ما هرگز در كارى چندين صبر نكردهايم كه در كار محمّد ، روزگارى است كه خدايان ما را دشنام گويد و ما را ديوانه شمارد ، در اين سخن بودند كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به كعبه درآمد و استلام ركن فرموده به طواف مشغول گشت و هر نوبت كه بر ايشان عبور مىفرمود آن جماعت سخنى سخت مىگفتند و كلمهاى زشت مىسرودند و آن حضرت رنگ رخسارش ديگرگونه مىشد و سخن نمىكرد ، در كرّت سيم بايستاد و فرمود : الشمعون يا معشر قريش أما و الّذى نفسى بيده لقد جئتكم بالذّبح . مىفرمايد : آيا مىشنويد اى جماعت قريش ، بدان خداى كه جان من به دست او است ، آوردهام براى شما ذبح ، كنايت از آنكه اگر سر از فرمان من برتابيد همچون گوسفند تيغ بر گلوى شما نهم . از اين سخن رعبى تمام در اندام ايشان افتاد ، چنان كه زبان به معذرت و نيايش