لسان الملك سپهر

421

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

آنگاه وليد زبان برگشاد و گفت : اى ابو طالب ، هم‌اكنون مردمان را به كعبه فراهم كنم و نامه نويسم و ايشان را گواه گيرم كه من از پدرى او بيزارم و او را از نسب خود و همه بنى مخزوم خلع كردم و با تو سپردم كه به فرزندى به جاى محمّد بدارى و او را با قريش سپارى تا اين بيم و بلا فرو نشيند . ابو طالب از اين سخنان بخنديد و گفت : يا ابن مغيره ، سوگند با خداى كه مرا داد ندادى ، گوئى : فرزند مرا بستان و در كنار خويش نيكو بدار و فرزند خويشتن را با ما سپار تا او را مقتول سازيم اگر هيچ‌كس اين كرده است ، بنمائيد تا من نيز چنين كنم . از ميانه مطعم بن عدىّ بن نوفل بن عبد مناف بن قصىّ گفت : اى ابو طالب قوم تو انصاف دادند و بر آنند كه مكروه از تو بگردانند و تو در دل دارى كه هرگز سخنى از ايشان پذيرفتار نباشى . ابو طالب گفت : نه اين است ، بلكه اين جماعت در خذلان مجتمع شده‌اند و در تعريض با مطعم و ديگر مردم اين شعرها بگفت : شعر ألا قل لعمرو و الوليد و مطعم * ألا ليت حظّى من حياطتكم « 1 » بكر « 2 » من الخور « 3 » حبحاب قصير « 4 » كثير رغاؤه « 5 » * يرش « 6 » على السّاقين من بوله قطر أرى اخوينا من أبينا و امّنا * اذا سألا قالا الى غيرنا الامر بلى لهما امر و لكن تحرجما * كما حرجمت « 7 » من رأس ذى علق « 8 » الصّخر اخصّ خصوصا عبد شمس و نوفلا * هما نبذانا مثل ما نبذ « 9 » الجمر هما اغمزا « 10 » للقوم فى اخويهما * فقد اصبحا منهم اكفّهما صفر و تيم و مخزوم و زهرة منهم * و كانوا لنا مولى « 11 » اذا بغىّ النّصر فو اللّه لا ينفكّ منّى عداوة * و لا منهم ما كان من نسلنا سفر « 12 » پس قريش از نزد ابو طالب بيرون شدند و بر خصمى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بيفزودند . ابو لهب و عقبة بن ابى معيط كه همسايهء رسول خداى بودند هر روز رهگذار آن

--> ( 1 ) . حياط : نگاه داشتن . ( 2 ) . بكر : شتر جوان . ( 3 ) . خور : شتران . ( 4 ) . حبحاب قصير : زشت بدخوى . ( 5 ) . رغا : بانگ كردن شتر . ( 6 ) . رش : چكيدن آب . ( 7 ) . حرجمه : بر يكديگر افتادن و بازگشتن شتر . ( 8 ) . ذى علق : نام كوهى است . ( 9 ) . نبذ : انداختن از دست . ( 10 ) . اغماز : عيب كردن . ( 11 ) . مولى : عبد و غلام را گويند . ( 12 ) . سفر جمع سفير : يعنى مسافران .