لسان الملك سپهر

420

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

اصحابش را رنجه همىداشتند و به شعر اندر هجا گفتند . و اگر كسى از اصحاب آن حضرت را به نماز ديدندى سنگى بر سرش زدندى . و پيغمبر چندان‌كه قرآن بخواند و پيغام خداى را بگذاشت ، كسش پاسخ نداد . خبر عمّاره و مشركين هر روز در دفع آن حضرت داستان همىزدند و روزى در كعبه انجمن شدند و وليد بن مغيره را بگفتند : امروز در ميان جوانان قريش فرزند تو عمّاره را عديلى نباشد : و اين عمّاره جوانى خوش‌روى بود و كارى نيك به سامان داشت و در ميان جوانان گرامىتر از او كس نبود و به خردمندى و گزيدگى امتيازى تمام داشت ، چنان بود كه زنان مكه بيشتر او را دوستار بودند و او را از پارسائى دامن با كس نيالود ؛ و ابو طالب پاك‌دامانى او را ستوده مىداشت ؛ و بود كه ده ( 10 ) روز و بيست ( 20 ) روز و يك ماه در خانهء ابو طالب مىزيست . پس كفار قريش از نو حيلتى برانديشيدند و با وليد بن مغيره گفتند : ما را با ابو طالب يك چاره ديگر مانده است و اين معلوم شد كه او محمّد را نيك دوست دارد و هرگز او را با كس نگذارد تا كسش بيازارد ، و صواب آن است كه فرزند خويش عمّاره را كه امروز در حسب و نسب برگزيدهء عرب است به فرزندى با ابو طالب گذارى تا محمد را به ما تسليم كند و ما او را مقتول سازيم . وليد گفت : عمّاره در نزد من و در نزد همهء قريش گرامىتر از محمّد است و من او را به جاى محمّد به ابو طالب سپارم . ايشان شاد شده ، وليد را برداشتند و از هر بنگاهى دو تن با ايشان همراهى كرد و ابو جهل و عتبه و شيبه و ابو خلف هم با ايشان بودند . پس آن جمله به نزد ابو طالب آمدند و گفتند : ما بدين جا شده‌ايم كه ترا چيزى بدهيم و دانيم كه محمّد فرزند تو است و كس فرزند بكشتن نفرستد ، اينك عمّاره را تو مىشناسى و مىدانى كه از محمّد به چند معنى فزونى دارد ، هم به نيكويى ؛ و هم به خرد و هم به جلالت . او را به فرزندى بپذير و محمّد را به ما بسپار تا او را از ميان برداريم كه دين ترا مخالف است و قوم ترا پراكنده كند .