لسان الملك سپهر
402
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
خبر ورقه بالجمله خديجه از پس آنكه اين آيات عجيبه مشاهده كرد گفت : اگر مرا اجازت رود اين قصّه را با پسر عم خويش ورقة بن نوفل بن اسد مكشوف دارم ؟ رسول خدايش رخصت داد ، پس خديجه به نزد ورقه شتافت و قصّهء فرود شدن جبرئيل بر رسول خداى و آن آيتها همه مكشوف داشت . ورقه گفت : قدّوس قدّوس و الّذى نفس ورقه بيده لئن كنت صدقتنى يا خديجة لقد جاءه النّاموس الاكبر الّذى كان يأتى موسى و انّه لنبىّ هذه الامّة . يعنى : سوگند به جان آن كس كه جان ورقه در دست اوست اگر اين سخن بر صدق رانى ناموس اكبر بر او آمده است ، چنان كه بر موسى آمد و او پيغمبر اين امّت است . و قصيدهاى چند در مدح آن حضرت انشاء كرد و اين چند بيت از آن جمله مرقوم شد : فان يك حقّا يا خديجة فاعلمى * حديثك ايّانا فاحمد مرسل و جبريل يأتيه و ميكال معهما * من اللّه وحى يشرح الصّدر منزل يفوز به من فاز عزّا لدينه * و يشقى به الغاوى الشّقىّ المضلّل فريقان منهم فرقة فى جنانه * و اخرى باغلال الجحيم تغلّل و خديجه عليها السّلام شاد خاطر از نزد ورقه بيرون شد و عداس راهب « 1 » را كه آن هنگام در مكّه بود نيز دريافت و اين قصّه با او بگفت ، و هم از او آن جواب يافت كه از ورقه اصغا فرمود . بالجمله : بعد از خروج خديجه ، ورقه در طواف كعبه ادراك خدمت رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله كرد و گفت : قسم با خداى كه تو پيغمبر اين امّتى و زود باشد كه به قتال و جهاد مأمور شوى ، كاش من زنده بودم و ترا همى نصرت كردم . و پيش شده سر آن حضرت را بوسه زد ، اما ورقه اين هنگام پير و نابينا بود و از پس روزى چند وداع جهان گفت و اين سخن از رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود : لقد رأيت القسّ فى الجنّة عليه ثياب خضر لانّه امن بى و صدّقنى و مقصود از قس ، ورقه باشد ، چه قسّيس و قسّ عالم نصارى را گويند .
--> ( 1 ) . ممكن است مقصود قس حكيم معروف عرب باشد كه پيغمبر ( ص ) در جاى ديگر هم از مقام او در بازار عكاظ و ارشاد او مردم را يادآورى مىنمايد . ( ب )