لسان الملك سپهر

363

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ابو طالب ، از اين كلمات بگريست و گفت : نام اين مولود چيست ؟ گفت : نام او على باشد . ابو طالب فرمود : اين راز بر من مشكوف نشود مگر برهانى روشن نگرم . مثرم گفت : اگر خواهى از خداى سؤال كنم كه هم‌اكنون ترا چيزى عطا كند تا گفتهء من راست دانى ؟ ابو طالب گفت : از خوردنى بهشت چيزى خواهم ، مثرم دست برداشت و خداى را بخواند و در زمان طبقى از بهشت فرود شد كه در آن خرما و انگور و انار بود و ابو طالب از انار بهشت بخورد و مثرم را وداع گفته بيرون شد و آهنگ شهر و مقام خويش كرد . پس آن انار در صلب ابو طالب به آبى تحويل افتاد كه چون با فاطمه هم‌بستر شد به على عليه السّلام حامل گشت . فاطمه بنت اسد مىفرمايد كه : نخلى خشك در سراى ابو طالب بود ، روزى رسول خداى درآمد و دست مبارك بر آن درخت كشيد ، پس در زمان سبز شد و خرما آورد و من هر روز طبقى از آن خرما گرفته به نزد آن حضرت حاضر مىساختم ، و او بر اطفال بنى هاشم قسمت مىفرمود ، روزى عرض كردم كه : از اين درخت نتوانستم ثمرى بدست كرد . رسول خداى بدان درخت نگريست و دست فرا برد ، پس نخل بخميد چندان‌كه دست آن حضرت فرا رسيد و تا نهايت كه خواست خرما گرفت ، آنگاه نخل باز جاى شد و من به درگاه خداوند قادر ضراعت بردم كه الهى مرا فرزندى ده كه با او شبيه بود و برادر او باشد و هم در آن شب به على عليه السّلام حامل شدم . بالجمله ، چون فاطمه از على عليه السّلام بارور گشت زمين را زلزله‌اى عظيم درآمد و مكه را جنبشى بزرگ درافتاد ، جماعت قريش بيم كردند و بر كوه ابو قبيس برشدند و اصنام خود را نصب نموده از ايشان پناه جستند ، و هر زمان جنبش زمين بر افزون بود و سنگ پاره‌هاى عظيم از كوه به زير مىرفت و اصنام را به روى مىانداخت و طاقت مردم همى اندك مىشد . در اين وقت ابو طالب عليه السّلام بر كوه برآمد و گفت : اى مردمان ، حادثه‌اى باديد آمده و خداوند امشب كسى را خلق كرده كه اگر اطاعت او مكنيد و اقرار به ولايت و امامت او ندهيد زمين از جنبش بازنايستد و شما را در تهامه خانه و مسكنى نماند ، گفتند : آنچه تو گوئى ما بدان سخن كنيم ، پس ابو طالب بگريست و دست برداشت و گفت : الهى و سيّدى أسألك بالمحمّديّة المحمودة و بالعلويّة العالية و بالفاطميّة و البيضاء الّا تفضّلت على تهامة بالرّأفة و الرّحمة . پس