لسان الملك سپهر

347

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

اين سخن شوم بزرگان عرب را كه از اين آرزو بازداشته‌ام با من به كين شوند ؛ و ديگر آنكه خديجه با اين سخن همداستان نشود . ورقه گفت : مردم عرب بزرگوارى محمّد را دانسته‌اند و از اين در با تو سخن نتوانند كرد و خديجه نيز او را شناخته و دل در هواى او باخته برخيز و خاطر بنى هاشم را از كين بپرداز . لا سيّما الاسد الهجوم « 1 » حمزة القضاء المحتوم لا يصدّ « 2 » عنك صاد و لا يردّه عنك رادّهم . اكنون بايد به خانهء بنى هاشم شد و از ايشان عذر خواست ، خويلد گفت : بيم دارم كه چون مرا ببينند در من آويزند و خونم بريزند . ورقه گفت : ضمانت اين كار بر من است . و خويلد را برداشته به در سراى عبد المطّلب آورد و گوش فرا داشتند ديدند اولاد عبد المطلب همه فراهم‌اند و حمزه با رسول خداى مىگويد : اى قرة العين ، سوگند با خداى كه اگر فرمائى هم تاكنون بروم و سر خويلد را بياورم ؟ خويلد گفت : مىشنوى ، ورقه فرمود تو بشنو . پس خويلد گفت : مرا بگذار تا مراجعت كنم . ورقه گفت : بيم مكن كه اين جماعت آن مردم نيستند كه چون بديشان درآئى از خود دور كنند ، هم‌اكنون نگران باش كه من چه خواهم كرد . و در بكوفت . در اين وقت رسول خداى فرمود : اى اعمام ، اينك خويلد با برادرزاده‌اش ورقه به نزد شما مىرسند . حمزه برخاست و در بگشود و ايشان را در آورد هر دو تن ندا برداشتند و گفتند : نعمتم صباحا و مساء و كفيتم شرّ الأعداء يا اولاد زمزم و الصّفا . ابو طالب او را به خير جواب گفت ، اما حمزه فرمود : آن كس كه از قرابت ما دورى جويد ما او را به خير جواب نگوئيم . خويلد عرض كرد كه : شما خود آگاهيد كه خديجه به حصافت عقل ممتاز است و من با ضمير او دانا نبودم ، اكنون كه دانستم كه دل او نيز به سوى شما است از در عذر آمدم و شايد اگر از آنچه رفت سخن نگوييد و اين شعر بگفت : عوّدونى الوصال فالوصل عذب * و ارحموا فالفراق و الهجر صعب زعموا حين عاينوا انّ جرمى * فرط حبّ لهم و ما ذاك ذنب لا و حقّ الخضوع عند التلافى * ما جزا من يحبّ الّا يحبّ حمزه گفت : اى خويلد تو نزد ما گرامى باشى اما روا نباشد ، چون ما با تو نزديك

--> ( 1 ) . هجوم : درآمدن بر كسى . ( 2 ) . صد : بازداشتن .