لسان الملك سپهر
341
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
كه مرا طاقت بازنمودن آن باشد و لختى از قصههاى آن سفر بازگفت و پيام فليق راهب را با خديجه بگذاشت ، خديجه گفت : خاموش باش اى ميسره كه شوق مرا به سوى محمّد صلّى اللّه عليه و آله زيادت كردى ، آنگاه ميسره و زن و فرزندش را آزاد ساخت و او را خلعت كرد و دو شتر و دويست ( 200 ) درهم سيم عطا فرمود . آنگاه حكم داد تا از عاج و آبنوس كرسى نهادند و رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله را جاى داد و ديگر باره از سفر آن حضرت و سود تجارت پرسش نمود ، و گفت : ديدار تو بر من مبارك افتاد و اين شعر را انشاء كرد : بيت فلو انّنى امسيت فى كلّ نعمة * و دامت لى الدّنيا و ملك الاكاسرة « 1 » فما سوّيت عندي جناح بعوضة « 2 » * اذا لم يكن عينى لعينك ناظرة پس گفت : اى سيّد من ، ترا در نزد من حق بشارتى است ، اگر فرمائى ، حاضر كنم ؟ آن حضرت فرمود : من نخست عمّ خويش را ديدار كنم و بازآيم . و از آنجا به خانهء ابو طالب آمد و قصّههاى خويش را بگفت . و فرمود : اى عمّ آنچه مرا در اين سفر بدست شده تو را باشد . ابو طالب آن حضرت را در بركشيده بر جبين مباركش بوسه زد و گفت : مرا آرزوست كه از بهر تو در خور شرف و جلالت تو زنى آورم . پس از آنچه خديجه ترا به مژده دهد دو شتر از بهر تو خواهم خريد و از آن زر و سيم كه بدست شده از بهر تو زنى كابين كنم . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : هر چه تو پسنده دارى روا باشد . و از آنجا سر و تن را شسته خويشتن را خوشبوى ساخت و جامهء نيكو در بر كرد و به خانهء خديجه آمد . خديجه از ديدار او شاد شد و اين شعر بگفت : دنى فرمى من قوس حاجبه سهما * فصادفنى « 3 » حتّى قتلت به ظلما و اسفر عن وجه « 4 » و اسبل « 5 » شعره * فبات يباهى البدر فى ليلة ظلما
--> ( 1 ) . اكاسره : طبقه سلاطين ساسانياناند از عجم . ( 2 ) . بعوضة : پشه را گويند . ( 3 ) . مصافحه : يافتن . ( 4 ) . سافر الوجه : آنچه پيدا شود از روى . ( 5 ) . اسبال : سست كردن بند ازار .