لسان الملك سپهر

340

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بيت جاء الحبيب الّذى اهواه من سفر * و الشّمس قد اثرت فى وجهه اثرا عجبت للشّمس من تقبيل « 1 » وجنته « 2 » * و الشمس لا ينبغى ان تدرك القمر آنگاه عرض كرد كه كاروان را در كجا گذاشتى ؟ آن حضرت فرمود در جحفه . گفت : چه وقت از ايشان جدا شدى ؟ فرمود كه : ساعتى پيش نباشد : هماناى خداى زمين را از بهر من درنورديد « 3 » و راه را نزديك كرد ، اين نيز بر عجب خديجه بيفزود و سرور او افزون گشت ، پس عرض كرد كه : خواستارم تا مراجعت كرده با كاروانيان درآئى و از اين سخن قصد آن داشت كه بداند آن قبه ديگر باره باز خواهد شد يا مقطوع گشت . پس مقدارى خوردنى و مشكى از آب زمزم از بهر زاد آن حضرت را سپرد و جنابش راه برگرفت و خديجه همى از قفاى او نگران بود ، ناگاه ديد كه آن قبه باز شد و آن فرشتگان بازآمدند ، بدانسان كه از نخست بود . بالجمله : آن حضرت ديگرباره به كاروان رسيد ، ميسره گفت : اى سيد من مگر از رفتن به مكّه بازايستادى ؟ آن حضرت فرمود : من برفتم و بازشدم ، ميسره عرض كرد : مگر اين سخن به مزاح باشد ؟ فرمود : نه چنين است ، من به مكه رفتم و طواف كعبه كردم و خديجه را ديدار نمودم ، اينك آب زمزم و نان خديجه است كه زاد راه من كرده . ميسره در ميان كاروان ندا در داد كه اى مردمان : محمّد صلّى اللّه عليه و آله دو ساعت افزون غائب نشد و اينك چند روزه راه پيموده و از مكّه توشهء خديجه را با خود آورده . قوم در شگفتى شدند و ابو جهل گفت : از ساحرىهاى وى عجب نباشد . و روز ديگر كاروانيان به سوى مكه كوچ دادند و مردم مكّه به استقبال كاروان بيرون شدند و خديجه خويشان و غلامان خود را پذيره « 4 » آن حضرت ساخت و حكم داد تا در همهء راه عظمت رسول خداى را بداشتند و قربانى پيش كشيدند و آن حضرت راه به پايان برده در خانهء خديجه فرود شد و خديجه از پس پرده جاى كرد و رسول خداى سود آن سفر را با وى نمود و او از اين بازرگانى سخت به عجب شد و پدر خود خويلد را مژده فرستاد ، آنگاه با ميسره گفت : ترا در اين سفر از محمّد صلّى اللّه عليه و آله چه مشاهده رفت ؟ ميسره عرض كرد كه : كرامت آن حضرت از آن افزون است

--> ( 1 ) . قبله : بوسه ، تقبيل : بوسيدن . ( 2 ) . وجنه : رخسار را گويند . ( 3 ) . درنورديد : پيچيد ( 4 ) . پذيره : استقبال