لسان الملك سپهر
330
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
چاه را انباشته يافتند ، رسول خداى دست برداشت و خداى را بخواند ناگاه از زير قدمهاى مباركش چشمهاى خوشگوار بجوشيد و روان شد ، مردمان سيرآب شدند و مشكها بر آب كردند و برگذشتند . غلام ابو جهل شتاب كرد و از ايشان سبقت جست . ابو جهل چون او را بديد گفت : هان اى غلام ، بازگوى كه آن جماعت چگونه هلاك شدند ؟ آن غلام صورت حال را مكشوف داشت و گفت : سوگند با خدا كه هر كس با محمّد خصمى كند رستگار نشود . ابو جهل خشم كرد و او را سقط گفت ، و از آنجا راه سپر شده به اراضى شام درآمدند و به كنار آن وادى رسيدند كه ذبيان نام داشت ، ناگاه از درختان آن وادى اژدهائى عظيم سر بدر كرد كه در ازاى نخلى داشت و بانگى بيمناك برآورد و از چشمش همى آتش بجست . آن شتر كه ابو جهل بر آن سوار بود چون اين بديد برميد و او را از پشت به زمين كوفت چنان كه استخوان پهلويش بشكست و مدهوش بازافتاد . مردم وى از آنجا بازشدند و او را بازآوردند ، چون به خويش آمد گفت : اين راز را مستور بداريد باشد كه چون محمّد بدينجا رسد آسيبى بيند . پس ببودند تا محمد برسيد . آن حضرت فرمود : اى پسر هشام ، اين نه جاى فرود شدن است از بهر چه بازايستاديد . ابو جهل گفت : اى محمد ، تو سيّد عربى و من شرم دارم كه از تو سبقت جويم ، از اين پس از قفاى تو خواهم تاخت . عباس شاد شد و خواست راه برگيرد آن حضرت فرمود : اى عمّ باش كه او مكرى انديشيده است و خود از پيش روى كاروان راه سپر گشت و چون بدان بيشه رسيد و اژدها پديد گشت ، ناقهء آن حضرت خواست برمد بانگ بر او زد كه بيم مكن ، همانا خاتم پيغمبران بر پشت تو است . و آنگاه با اژدها خطاب كرد كه از راه بگرد و مردم را زيان مكن . در اين وقت اژدها به سخن درآمد و گفت : السّلام عليك يا محمّد السّلام عليك يا احمد . آن حضرت فرمود : السّلام على من اتّبع الهدى . پس گفت : اى محمّد ، من از جانوران زمين نيستم بلكه يكى از پادشاهان جن باشم و نام من هام بن الهيم است و بر دست پدرت خليل ايمان آوردم و خواستار شفاعت شدم ، فرمود : شفاعت خاص براى يكى از فرزندان من است كه او را محمّد گويند و مرا خبر داد كه در اينجا ادراك خدمت تو خواهم كرد و بسى انتظار بردم تا عيسى را دريافتم ، هم در آن شب كه به آسمان