لسان الملك سپهر
323
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
گلى در دهان دارد و آن حضرت را مروحه « 1 » جنبانى كند . چون عباس آن مار بزرگ بديد بر پيغمبر بترسيد و شمشير بركشيده آهنگ اژدها كرد و هم ثعبان بسوى او درآمد ، پس عباس فرياد برآورد كه : اى برادرزاده ، مرا درياب . چون پيغمبر چشم گشود اژدها ناپديد شد ، پس آن حضرت فرمود : از بهر چه تيغ بركشيدهاى ؟ صورت آن حال را بگفت . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله تبسّم فرمود و گفت : آن فرشتهء خداست كه روز و شب به حراست من مأمور است بسيار او را ديدهام و با او سخن كردهام . پس عباس گفت كه : كس انكار فضل تو نتواند كرد و اين گونه چيزها از تو بعيد نباشد ، اكنون آهنگ خانهء خديجه فرماى كه مىخواهد تو را بر مال خود امين كند . پس آن حضرت راه پيش گرفت و نور آن حضرت به خانهء خديجه پيشى جست و خيمهء او را روشن كرد . خديجه گفت : اى ميسره ، چون است كه اطراف خيمه را مسدود نساختهاى كه تابش آفتاب بدين قبه درآمده ؟ ميسره گفت : اينك قبه را ثلمه و روزنى نباشد و بيرون شده معلوم داشت كه آن نور روشن از جبين رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله تافته است ، بازآمد و خديجه را بشارت داد كه اين فروغ جبين محمّد است كه اين قبه را روشن كرده و اينك با عباس همىآيد . پس اعمام پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به استقبال بيرون شدند و آن حضرت را درآورده در صدر مجلس جاى دادند . و خديجه طعام بفرستاد و خود از پس پرده آمد و گفت : اى سيّد من كلبهء تاريك مرا روشن ساختى و وحشتها را به مؤانست بدل فرمودى ، آيا مىخواهى امين من باشى بر اموال و به هر سوى كه خواهى به تجارت شوى ؟ فرمود : بدان راضى شدم و خواهم به سوى شام سفر كنم ، فرمود : حكم تراست و از بهر تو در اين سفر صد ( 100 ) اوقيه « 2 » زر و صد ( 100 ) سيم و دو شتر با حمل آن مقرّر گردانيدم ، آيا راضى شدى ؟ ابو طالب گفت : او راضى شد و ما راضى شديم و اى خديجه تو محتاج چنين امينى باشى كه تمامت عرب بر امانت و صيانت و تقوى و ديانت او معتقدند . خديجه گفت : اى سيّد من ، آيا توانى حمل بر شتر بست ؟ پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : توانم . خديجه با ميسره فرمود : شترى حاضر كن تا امتحان كنم . ميسره برفت و شترى
--> ( 1 ) . بادبزن ( 2 ) . يك دوازدهم رطل .